|
اشـــــک غــم |
|
|

ديوانه ات را به خاطر بسپار...
خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من
خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش
مثل عذابِ مردن
به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من
خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من
به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته
دلم از رفتنت بد جوري شكسته
تو نمي ماني روياهاي خوبم
اما من فقط به تو مي گويم
فقط براي تو مي خوانم
فقط براي تو مي نويسم
از رنجي كه مي برم
از دردي كه دارم
تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب
براي چيدن ستاره اي،
تنها مي گذاری
مي دانم
شايد تو دوست داري من مجنون شوم
آواره شوم
اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم،
نمي توانم
تو مي روي و يك بغض كال در گلو
جلوي آوازم را مي گيرد
نمي توانم تو را فرياد بزنم
گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد
تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است
چقدر سخت است منتظر كسي باشی
كه هيچ وقت فكر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشی
كه فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند
او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند
چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند
اسمت را از خاطره ها پاك كنند
چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند
با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند
تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام
اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم
نمي داني شكستن چقدر سخت است
آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است
اگر مي خواهي من بشكنم
اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم
برو حرفي نيست
هميشه براي رفتن بهانه زياد است
آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است
يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست
خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست
برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد
شايد عشق تو جاي ديگر
پيش كسي بهتر باشد
برو اما فراموشم نكن
اين ديوانه خود را به خاطر بسپار
دنيا همين امروز و فردا نيست
مرا نكن همبازي روزگار
برو مگذار آن روزها يادت برود
قصه آشنايي ما
اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود
برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام
چه كنم، دست خودم نيست
آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام
مي دانم دوستم نداشتي و نداری
مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاری
چه مي شود كرد
يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روی
آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد
برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم
نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه
اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم
برو اما به كسي نگو با من چه كردی
نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردی
نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند
نگو حقش بود ظالمت مي كنند
نگو عشق ما از اول اشتباه بود
مي گويند رفيقش نيمه راه بود
نگو دست محبتش را رد كردی
مي گويند به خودت بد كردی
نگو زندگيش تباه شد
مي گويند براي تو گناه شد
نگو مرا براي بازي انتخاب كردی
مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردی
نگو كارش گذشته از كار
مي گويند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار
نگو نمي خواهمش آدم زياد است
مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است
نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد
مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد
نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردی
مي گويند نگاه در چشم ترش كردي؟
نگو زندگيش را گرفتم
نه به تو تقديم كردم هديه بود
نگو ناقابل بود
هرچه بود پيشكش دل بود..........

کاشکی امید کسی نا امید نشه
کاشکی ریشه درخت امید کسی خشک نشه
امیدم تنها به توست خدایا
نا امیدم مکن
+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 22:44 توسط sara |
بنام عشق عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد . 1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشك بيرنگه درد عشقه . 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشك اول ميسوزه بعد بيرون مياد. 3.خون مال زخم جسمه ولي اشك مال زخم روحه. 4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشك خوب نميشه. 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشك بعضي وقتا مال شادي واز روی غم باز امشب اي ستاره تابان نيامدي
روزها صرف شد تا عشق تو را باور كنم
و پس از آن ماه ها طول كشيد تا توانستم به تو دلگرم شوم
اما افسوس كه دلگرم شدن هفته ها زمان مي خواهد و براي دلسرد شدن فقط لحظه اي كفايت مي كند
و تو چه آسان آنهمه حرارت را به كوهي از يخ تبديل كردي
قلب ظاهراً سرخت چقدر سرد بود اي دوست قديمي.

خستگی هر آن در کمین است.
آزرده می شوی، احساس شکست می کنی. شک می کنی که رها کنی و بگذری،
می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده.
اما نه....
تو بازنده نیستی که، یک مبارزی.
پیش از آنکه برنده باشیم بازنده باشیم.
باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.
باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشی،
در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود
باز اي سپيده شب هجران نيامدي
شمعم شكفته بود كه خنده بروي تو
افسوس اي شكوفه خندان نيامدي
زنداني تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دريچه زندان نيامدي
با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز
چون سر گذشت عشق بپايان نيامدي
شعر من از زبان تو خوش صيد كند
افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي
گفتم بخوان عشق شدم ميزبان ماه
نامهربان من تو كه مهمان نيامدي
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 22:55 توسط sara |
از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
دلمون خوشه که.......

حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
و چقدر خوش به حالمان می شود ما خيلی خوبيم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
و این است پایان من......

دروغ محکوم
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح
پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را
در آورد .دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت .
از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته
نمايان مي شود.
+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 17:13 توسط sara |

عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور ز آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
سالها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صدها قلب صاف
با حضورش آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره آینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
چشمهایم باز بارانی شدن
قلبم اما گشت دریایی ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
رنج شد مضمون و معنایی ز عشق
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد
باید از آرامش دلها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار .

همه زيبايي هاي بي پيرايه ازعشق سرچشمه مي گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه مي گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعي از کدامين طبيعت جاري شده است؟ زيبايي زاده ي عشق است. عشق زاده ي توجه و اعتناست ، توجه اي ساده به ساده ها . توجه اي متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بي پيرايه است . توجه اي زنده به همه ي زندگي ها .

نزدیکتر از همه
سلام -که یکی از نام های با کرامت توست-به گرمی وفایت که بند بند جانم را به گرمای مهربانی وصفایت روشن کرده ودلم را که تاریککدهی نو میدی بود
به تلولوجان افروزت نورو درخشش عطا کرده.
ای خدای من می خواهم قشنگترین جمله ها را به نگارش در اورده ونثارت کنم.اما نمی توانم.گاهی اوقات که دلم تنگ می شود بغض گلویم را می فشارد
و اشک مجالم نمی دهد:ان هنگامتویی که به قلم در دستان نا توانمقوت می دهی تا گره از عقده های نا گشوده ام بگشایم.هماره دلسوزانه در کنارم بودی
حتی با محبت تر از پدرو مادر و نزدیک تر از همه!
اوقاتی پیش می امد که فراموشت می کردم,تو را,خودمرا, دوستانم را, دنیا و اخرت را.........
وتو چه صبورانه انتظارم را می کشیدی ومرا یاری می دادی.
تو دستام بی رمقم را بر زانوان همت محکم گردانیده وبه ایستادنم کمک می کردی.
تو بر زبانهایمان نام مقدست را جاری ساختی و فضای غم گرفته دل های خسته مان را به گلستانوجودن معطر کردیتا از ته دل تو را صدا کنیم واین حکمت
بی پایان توست در خلقت ادمی که ما را مشتاق و شیفته خود افریدی!
خسته ام از درد عالم
دلتنگ
گر خدا را صدا نزنم
پس چه کنم
ای خدا
دل من
تاریککده نو میدی بود اما
تو بودی که نور ایمان را
بر دریچهی پنهانیش تاباندی
حالا دل من
ندای جان بخش خدا خدا سر می دهد
ان لفظ امید بخش جان افروز را.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 8:17 توسط sara |
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را توی ساحل با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد .
قلب ماسه ای
شاید فکر میکرد هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد !
بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف
صاف بشود شاید می خواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!
از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمین
بشود همان چیزی شده که دلش می خواست!
به قلب ماسه ای اش لبخند زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش
نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند !
برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای .
حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش قلب
ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا همیشه مواظبش باشد .
برای اینکه باد قلب را ندزدد با دستها یش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد . دلش میخواست پیش
قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت .
چند قدمی دور نشده بود که دوباره بر گشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود بر میگردد و بقیه راه را
دوید . فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گل چید و رفت به دیدنش .وقتی به قلب ماسه ای
رسید آرام همان جا نشست و گلها را پرپرکرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت .
قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود .............
حرفهای تنهایی من
اشکها بیایید بگذرید ! زندگی خود ترانه ای غمگین برایم می سراید ، من اینجا با روحی پوسیده ، روحی که در اعماق گورستان وجودم دفن شده ، در اتاقی تاریک نشسته ام و سعی می کنم در افکارم آینده ای روشن برای خود بسازم اما سیاهی ها اجازه نمی دهند حتی در تخیلاتم با روشنایی همسفر شوم .
قطرات داغ اشکم بر روی گونه های سردم فرو می ریزند و آنقدر تند و پی در پی از درون چشمهایم به بیرون می دوند که فکر می کنم آنها هم طاقت ماندن در وجود فرسوده ام را ندارند .
سردم ! نه مانند سرمایی که از فرو ریختن برفها بر روی بدنم بوجود می آید .
خاموشم ! نه مثل خاموشی اتاق تاریکم.
افلیجم ! نه افلیجی که دست و پایش از کار افتاده باشد .
و مرده ام ! نه مرده ای که قلبش از تپیدن آرمیده باشد . تنها آرزو می کنم تا آن ستاره دنباله دار زیبا مرا در شبی از شبها بر بال نقره فام خود سوار کند و به سرزمین های دور لیزد.
ای ستاره درخشنده من ! تو اشکی بر گونه اندوهگین شب و شب همانند من رازها دارد. ولی نمی دانم چرا همیشه گریان است ؟
ستاره زیبای من !
گویا با چشمکهای فریبنده خود بمن می گویی : (( من از آن سوی زمین خبر دارم )).
پس منتظرت هستم ...

شیشه ای می شکند ...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید...شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را بر می داشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،
قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!
دلم در حسرت یک مهربان بی ریا مانده است
+ نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت 22:29 توسط sara |
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام خداازخاک عشق توراسرشته فرستاده ازاسمون فرشته تادراغوش گرم خودبگیرم که این یک ذره جامثل بهشته بمیرم من اگرباغصه وغم گذاشتم روی دوشت کوله باری بشه ای کاش نگاهت سایه ساری که روی چشم من قدم بذاری بمون ساراکه دل بی تومی گیره دل کوچیک من بی تومی میره نشه کم سایه توازسرمن خداهرگزتوراازمن نگیره خسته ام از حرفهای بیهوده. از کلملتی که بین فاصله های ما به هدر می روند. از دقایقی که با خشم می گذرند خسته ام از تکرار لحظه های بی عاطفه بودن از کوچ بی رحم سرمستی های کودکانه خسته ام حتی از خستگیهایم نیز خسته ام کودک احساس من اکنون پیری ناتوان است عصایی در دست....قدم هایی کوتاه....به تنهایی قدم بر می دارد آرام آرام.....پیروناتوان.... بی شور زنده بودن... کودک احساس من اکنون پیر و ناتوان است حتی توان نیم نگاهی به راه مانده را ندارد خستگی گذشته......سنگینی حال...دوری آینده او را خمیده کرده است او خسته است.. خسته از دقایقی که...... جرم من عشق بود. به کدامین جرم حکم صبر برای من صادر شد؟
به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن

+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 22:29 توسط sara |
کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست. ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هيچكي ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است خيلی سخته که خيلی سخته که خيلی سخته که خيلی سخته که خيلی سخته که جشن بگيری خيلی سخته که می کنی به خاطرش زنده ای خيلی سخته که نداشته باشی خيلی سخته که بگه خيلی سخته که خيلی سخته که بياد و بگه خيلی سخته که اگه يه باره ديگه زنگ بزنه اينجا ، حق نداری باهاش حرف بزنی خيلی سخته که يه دفعه اشک از چشات جاری بشه خيلی سخته که تولدش کادو بخری اما پولا رو گم کنی خيلی سخته که و تو با اينکه آرزويی جز اين نداری ، مجبور باشی بگی خيلی سخته که حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه فعلاً سرم شلوغه 
+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 19:49 توسط sara |
دلم می خواهد از تو بگویم... از طلوع وصل تا غروب فصل. دلم می خواهد بر فراز قله ی آرزوها نام زیبای تو را بر زبان بیاورم... ای کاش قدر لحظه های با تو بودن را بیشتر می دانستم، چشمانم را می بندم تا نگاه زیبایت را در آیینه ی ذهنم چندباره مرور کنم. ای کاش امروز فقط نگاهت می کردم... رنگ چشمانت شاه رنگ رنگین کمان دلم است و نجابت دیدگانت تعلیم دهنده ی دیدگان مغرور من. نازنینم! چقدر زود دلم هوای دیدن یک لحظه نگاهت را کرد و چه زود دلم برای طنین نوازشگر صدایت تنگ شد. ای کاش می دانستی دل تنگی من هیچ وقت لطافت قلب مهربانت را از یاد نخواهد برد... ای کاش می دانستی که معصومیت نگاه زیبایت را با هیچ دیده ی فریبنده ای عوض نمی کنم... مي پرسي تو را دوست دارم؟ حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟ مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟ مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟ مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟ عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است .

+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 17:8 توسط sara |

حق کهنسال تر از قانون است .![]()

+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 17:0 توسط sara |

همه می خوان خورشید تو باشن..اما من ترجیح میدم ماهت باشم.تا بهت بتابم وقتی که در تاریکترین ساعات هستی و خورشیدت نیست...
ی کار می کنی وقتی تنها کسی که می تونه گریه تو متوقف کنه همونیه که اشکتو در میاره؟
دیشب یه قطره اشک از چشمم غلطید.ازش پرسیدم چرا بیرون اومدی؟ گفت:وقتی یه فرد خیلی خاص تو چشمته دیگه اونجا جایی واسه من نیست...
از تمام دوستایی که تا حالا دیدم تو تنها کسی هستی که فراموشش نمی کنم.و اگر قبل از تو بمیرم به بهشت میرم و منتظر تو می مونم...
سخته وقتی کسی رو دوست داشته باشی و دوستت نداشته باشه...اما زمانی خیلی سخته که کسی رو ذوست داشته باشی و هیچ وقت شهامت اینو پیدا نکنی که بهش بگی چه حسی داری
به من یاد دادن که یک ساعت برابر با شصت ثانیه است و یک دقیقه برابر با شصت ثانیه است...اما هیچ وقت به من نگفتن که یک ثانیه بدون تو واسه همیشه طول می کشه...
تنها؟نه چطور می تونم تنها باشم وقتی تو همیشه در فکر منی.من با تو بیدار میشم و با تو به خواب میرم...دوستت دارم!!!
میگن یه دقیقه طول می کشه تا یه فرد خاص رو پیدا کنی.یه ساعت تا قدرشو بدونی.یه روز تا دوستش داشته باشی.اما یه عمر طول می کشه تا فراموشش کنی...
روزی که بمیرم وقتی مرگ جانشین تولد میشه من قیافه فرشته ها رو می شناسم چون با یکیشون روی زمین زندگی کردم...
تو ممکنه فکر کنی که تو رو فراموش کردم.ممکنه فکر کنی من اهمیت نمیدم و ممکنه فکر کنیکه من بهت فکر نمی کنم...اشتباه می کنی...تو هنوز در رویاهای منی....
اگه می تونستم در زندگی یه چیز بهت بدم به تو این توانایی رو میدادم که خودت رو از چشمای من ببینی اون وقت می فهمیدی چقدر برای من خاص هستی...
من گریه کردم برای اون زمانی که تو مال من بودی.
من گریه کردم برای خاطراتی که پشت سر گذاشتم.
من گریه کردم برای درد...فرد از دست رفته...گذشته...حالا...
من گریه کردم برای اون زمانی که فکر می کردم که تو رو دارم...
یک میلیون کلمه نمی تونن تو رو برگردونه.من می دونم چون سعی کرده ام...یک میلیون اشک هم نمی تونه تو رو برگردونه.می دونم چون اشک ریخته ام...
بدترین نوع دلتنگی اونه که کنارش نشسته باشی و بدونی که نمی تونی داشته باشیش..
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 16:32 توسط sara |

باز هم خورشید غروب کرد
باز هم شب فرا رسید
شبی مهتابی و پر از ستاره
به فکرم رسید که یکی از این ستاره ها مال منه
مگه نه اینکه می گن هر کسی ستاره داره
خوب ماهم حتما داریم ولی تا حالا نمی دونیم کودومه
وقتی سرمو گذاشتم رو بالشت دیدم ای بابا چقدر ستاره
یکیشون از همشون پر نور تر بود تازه چشمکم نمی زد
روشن روشن بود
گفتم تو ستاره من نیستی؟
گفت چرا هستم
همون موقع خوابم برد خوابی عمیق
صبح که آفتاب طلوع کرد دیگه ندیدمش
نبود
خورشید لعنتی
حالا دوباره باید تا شب صبر کنم
با خودم گفتم باشه تا شبم صبر می کنم
اون روز انگار
100 سال گذشتو آفتاب غروب کرد اومدم بیرون
داد زدم گفتم ستاره سلام
دیدم کسی جوابمو نداد
گفتم شاید نشنید
دوباره داد زدم
ولی بازم کسی جواب نداد
سرمو رو به آسمون کردم
ستارم کو؟؟؟؟؟؟
داد زدم ستارم کو؟؟؟؟؟
هیچکس جواب نداد
یهو دیدم از اون دوردورا یه ستاره کوچولو ستاره ها رو کنار زد اومد جلو
گفت چیه چرا داد و بیداد می کنی؟
گفتم چی چیو داد و بیداد می کنی ستارم کو؟؟؟؟؟؟
داشتم دیوونه می شدم
گفت اومد پیش خودت
گفتم اون که قشنگ بود اون که چشمک نمی زد اون که پر نور بود اونکه من دوسش داشتم؟
گفت آره همون
گفتم کو کجاست؟
گفت تو راهه تاحالا نرسیده
با خودم گفتم تموم شد
. اصلا ما ستاره نداریمولی چند روز بعد یکی اومد گفت من ستارم و اون الان شده تک ستاره آسمان دلم

+ نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 14:19 توسط sara |
دلم مي خواهد آرزوهايم را بشمرم. دلم مي خواهد روي تخت دراز بكشم و به سقف نگاه كنم و فكر كنم كه چه چيزهايي مي توونند در مسير زندگيم ، باعث بشن كه من احساس خوشبحتي كنم. .. و باز غرق ميشم در آرزوهايم
آرزو كردن كه گناه نيست. هست؟
بي آرزويي بده ...
مي دوني ... دلم مي خواهد چيزهايي را آرزو كنم كه به زندگيم معنا ميدن ...
ولي مي دوني ... حس تلخي در درونم هست. مي خواهم خالي شوم از آنچه هر كه ديده ام و خواسته ام و خطي بكشم روي همه چيزهايي كه مرا از خودم دور و دور كردند، مي خواهم همه آنها رو كه به دلم زخم زدند، ببخشم و رها بشم رهاي رها...
من به سايه هاي محو روي سقف خيره ميشم
+ نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 10:43 توسط sara |
اگر خدا کفیل روزی است. غصه برای چی؟ اگر رزق تقسیم شده است. حرص چرا؟ اگر دنیا فریبنده است. اعتماد به ان چرا؟ اگر بهش حق است. تظاهر به ایمان چرا؟ اگر قبر حق است. ساختمانهای مجلل چرا؟ اگر جهنم حق است. این همه ناحق کردن چرا؟ اگر حساب حق است. جمع مال حرام چرا؟ اگر قیامتی هست. خیانت به مال مردم برای چه؟ اگر دشمن انسان شیطان است. پیروزی از او چرا؟





+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 13:51 توسط sara |
خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بياحترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 10:59 توسط sara |
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد . مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟ عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 10:28 توسط sara |
در این بن بست
دهان ات را می بویند
مبادا گفته باشی دوست ات می دارم .
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست ، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را درپستوی خانه نهان باید کرد
. آيا در اين شهر بزرگ که ساز همصدايي از هر گوشه شنيده ميشود،يک نفر،، فقط يک نفر، نيست مرا آرام کند؟؟؟؟؟؟ فقط يک نفر؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 9:29 توسط sara |

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 14:21 توسط sara |
ام هر کسی پس از تو امد خلوت مرا بهم زدوتمام سرنوشت مرا دوباره ورق زد ومن از دیوانگی خلق می ترسم می افشاندودست روزگاربهترین یاران را از هم جدامی سازداگر روزی روزی وجودم را در این دنیا احساس نکردی غمگین مشووبه جای سیل اشکی که بر مزارم خواهی ریخت امروز با تبسمی کوچک شادم کن ای اسمان می خواهم به گوشه ای از خاطراتم گوش فرا دهم روزی به او گفتم چقدر مرا دوست داری گفت:به اندازه تمام ستارگان اسمان باشوق به اسمان نگاه کردم اما ستاره ای در این آسمان بی کران ندیدم. کاش می شد به او گفت که تو تنها امید منی.گه تو تنها سخن شعر منی.که تو........ تو دور مشو از بر من بمان تا که نمیرد دل من دل را با سر افکندگی روانه خانه دل تو کردم ام این بار مدتها گذشت و دل باز نگشت........ من خوا هان عشق توام مر ا اینگونه مطلب من سوختم ویرانه شدم.....
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 10:57 توسط sara |
اگر اشكهايت براي من جاري نمي شود
پس محبوبم
چشمانت براي من چه فايده اي دارد.
اگر قلبت براي من نمي تپد
پس قلبم برايت چه سودي دارد.
اگر نواي سازت براي من نيست
پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.
پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده اي
وجودت در كنار من چه اهميتي دارد.
محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي
تا همراه با درد هجران ، طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.
اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو
عشقت را
اشكت را
وتپش قلبت را
وبالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن
و آن روز كه عشق رادر روح وجانت حس كردي بي پروا انرا
پذيرفته و لبخند خواهي زد
به نداي قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.
ترا نفرين ميكنم
نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي
تا در كنار درد هجران
طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و
آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 9:58 توسط sara |

+ نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 15:27 توسط sara |

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن.
مرغ دریایی آواز خواند ؛ کودک نشنید
.سپس کودک فریاد زد
: خدایا با من حرف بزن.رعد در آسمان پیچید ؛ اما کودک گوش نداد
.کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت
: بگذار ببینمت.ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد
.کودک فریاد زد
: خدایا به من معجزه ای نشان بده.و یک زندگی متولد شد ؛ اما کودک نفهمید
.کودک با ناامیدی گریست
.خدایا با من در ارتباط باش
. بگذار بدانم اینجایی.بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد
.ولی کودک ؛ پروانه را کنار زد و رفت.
+ نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 15:18 توسط sara |

دفتر عشـــق كه بسته شـد![]()
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم![]()
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون![]()
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم![]()
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود![]()
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد![]()
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت![]()
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد![]()
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو![]()
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم![]()
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت![]()
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم![]()
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم![]()
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم![]()
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم![]()
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم![]()
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن![]()
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه![]()
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو![]()
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه![]()
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه![]()
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو![]()
ازاون كه عاشقــــت بود![]()
بشنواين التماسرو![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 14:46 توسط sara |
مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم كه تا به حال داشته اي. مي خواهم كه گوش جان به سخنانت بسپارم؛ حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم، آن گونه كه هیچ كس تا کنون چنین نکرده. مي خواهم تا هر زمان كه مرا طلبيدي در کنارت باشم، نه اکنون؛ بلکه هر زمان كه خودت مي خواهي. خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجامش عاجز باشم: مي خواهم رفیق شفيقت باشم، مي خواهم تو را به اوج برسانم..... مي خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم كه انگار اولین