تبليغاتX
اشـــــک غــم

اشـــــک غــم

یه دل دارم خدا داره   

زمین داره هواداره

میون دریای غمش

کشتیو نا خداداره

 

یه دل دارم ترک داره

ترسو یقین و شک داره

رو بام بر فیش همیشه

یه دنیا بادبادک داره

یه دل دارم وفا داره

یه طاقی از طلا داره

 

تو بهترین جاش یه دونه

قصرو یه پادشاه داره

یه دل دارم نگین داره

هوا داره زمین داره

 

تو دریای پر از غمش

قایقو سر نشین داره

یه دل دارم غصه داره

قفلای سر بسته داره

از اونا که میان می رن

یه عالمه قصه داره

یه دل دارم خیال داره

عین پرنده بال داره  

زخمیه اما زخماشم

تماشا داره فال داره

یه دل دارم درد داره

 

زمستون سر داره

رنگ بهارو ندیده

خزونای زرد داره

یه دل دارم شیشه داره

تبر داره تیشه داره

ارزوهایی که شاید

یه روز وا میشه داره

 

یه دل دارم دعا داره

خوبی داره خطا داره

خودش میگه تو این زمونه

این دل کجا بهار داره

 

یه دل دارم صدا داره

شادی که نه بلا داره

یه جاش کویری یه جاش ابر

هر کدومو جدا داره

یه دل دارم جنون داره

سرخی رنگ خون داره

عاشقه وخودش میگه

هر چه داره از اون داره

یه دل دارم دونه داره 

لاله داره پونه داره

طفلکی فهمیده کهیه

صاحب دیوونه داره

 

یه دل دارم دیدن داره

دیوونگیش چیدن داره

جوریه حالش که فقط

یه دنیا پرسیدن داره

یه دل دارم دریا داره

کویر داره صحرا داره

دنیای ما هیچی پیشش

واسه خودش دنیا داره

 

یه دل دارم بارون داره 

لیلی داره مجنون داره

نا خونده توش زیاد میاد

اون همیشه مهمون داره

 

یه دل دارم سفر داره

خنده براش ضرر داره

گوش ندادن به طپشش

خیلی جاها خطر داره

یه دل دارم اگر داره

رو همه چیز اثر داره

خودم تعجب می کنم

از همه چیز خبر داره

یه دل دارم حباب داره 

تشنه که می شم اب داره

گاهی یه چیزایی می گه

میگه بکن ثواب داره

 

یه دل دارم پری داره

ونوسو مشتری داره

زیر پاهای اسم اون

فرشای مر مری داره

یه دل دارم اسیر داره

کارش یه جایی گیر داره

برای خاطرات من

صندوقی از حریر داره

 

یه دل دارم ماه داره

بیراهه و راه داره

اندازه ابرای سرد

درد سرو اه داره

 

یه دل دارم اتیش داره

تو ابرا قومو خویش داره

نه راه پس مونده براش

نه طفلی راه پیش داره

یه دل دارم رقیب داره

فراز داره نشیب داره

با این که ادم نشده

کلی درخت سیب داره

یه دل دارم که غم داره

یه عمره اونو کم داره

وقتی که رفته وقتی نیست

بی خود چرا بگم داره

 

یه دل دارم فقط دله

قایق عشقش تو گله

غروبا بیشتر می گیره

ااما همیشه غافله

یه دل دارم اما میگه

غلط نوشتی ننویس

تو خیلی وقته که دادیش

اون که حالا پیش تو نیست

 

راس می گه عاشقم دیگه

عاشقو کلی بی حواس

اصلا یادم نبود که دل

پیش خودم نیست و کجاس

 

خلاصه که اون لغتی

یه یکیه با دوتا حرف

چیزیه که نداشتنش

بیشتر واست می کنه صرف

از ته دل نه نمی گم

ولی اگر که دل نبود

دروغ چرا تو دنیامون

انقد غم ومشکل نبود

پیش روی دل می گم

تو هین نباشه به دلا

خوش به حال بی خیالا

خوشا به حال عاقلا

+ نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 22:11 توسط sara |


 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت 23:2 توسط sara |


  در قلب منی . حتی وقتی به آن بی اعتنایی می کنم . مثل بوته رزی که در غیاب باغبان شعله می کشد . روزی ساعت قدیمی ام را دیدم که خود به خود به کار افتاد .

دریافتم .

 حس کردم که تو دست از سرم بر نخواهی داشت

                                
 
می خواستم بگم دلم برات یه دنیا تنگ میشه اما می دونستم تو هیچ وقت معنی شو درک نمی کنی ... برای همین گفتم دلم برات تنگ نمیشه چون همیشه کنارمی ... همیشه توی قلبمی .... با اینکه می دونستم حتی باز هم منظورمو نمی فهمی .....
 

كاش بودي تا دلم تنها نبود
تا اسير غصه فردا نبود

کاش بودي تا براي قلب من
زندگي اين گونه بي معنا نبود

كاش بودي تا لبان سرد من
قصه گوي غصه غم ها نبود

كاش بودي تا نگاه خسته ام
بي خبر از موج از دريا نبود

كاش بودي تا زمستان دلم
اين چنين پر سوز وپر سرما نبود

كاش بودي تا فقط باور ؟»

بعد تو اين زندگي زيبا نبود

یافتن دوست خوب کاری بس دشوار است ، جدایی از او دشوارتر و فراموشش غیر ممکن است .

دوست خوب حکم کیمیا را دارد : به دست آوردنش دشوار و داشتنش اقبال است .

دوست خوب من خواهش می کنم زودتر پیشم بیا که من در غمم!!!

 

قانون شکن از باید ها و نباید ها متنفرم !

هیچ قانونی وجود نداره !

چرا وقتی داری با یک نفر دوست میشی باید به اینم فکر کنی که یه روزی باید ازش جدا بشی ؟

چرا چون این یه قانونه ؟!! باید ازش جدا بشی ؟؟ چرا چرا ؟!!! این چه قانونیه ؟ چرا از وقتی که به دنیا می آی سرنوشتت نوشته شده و تو باید سنگ صبور بقیه باشی و بقیه نه ؟ تو باید به حرف هاشون گوش بدی ولی نباید از اونا انتظار داشته باشی که به درد و دل هات گوش بدن ! چرا باید همه را درک کنی اما نباید انتظار داشته باشی که آنها هم تو رو درک کنند ؟ این یه قانونه ؟!!!! در جواب نیکی نباید انتظار نیکی داشت !!! به نظر من قوانین این شکلی تصویب شدن تا آنها را زیر پا بگذاریم! پس بیایید قانون شکن باشم ...!

+ نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 18:32 توسط sara |


 

بدان برای همیشه...

ان که دوستش داشتی بی وفایی کرد

 ان که گفت دوستت دارم بی وفایی کرد

 همه دروغ گویند ـ هیچگاه هیچ نماند ـ این را بدانی :دل بندی به عاشقی دروغین

 این را بدان قلب رها نکنی به عشقی نیرنگین به هیچ

همه تو را منع کنند از زبان جان ـ تو گویی با فراز راز بزرگی بدان

:که حقیقت بپذیر تو تنهایی تنها ـ ز سرمای فریاد همگان یخ می بندی ...

اما ـ بدون هیچ کس بی ان ـ تمام کن سختی را از جان

 تسلیم کن عشقت را به جان ـ سر به رنگین کمان بسپار و چشم نیلوفری کن

 که دیگر رب است و تو و یار و ان

همه رفتند کسی دو رو برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست

نگاره من رفتی تو از کناره من

وای از من و این دله بی قراره من

رحمی کن ای خدا به روز گاره من

دل ناگرونم که ز یادت برم

نمیره این غصه دیگه از سرم

یادم بمون ای مهربون یه وقت نشی نامهربون

همه رفتند کسی با ما نموندش

کسی خطه دله ما رو نخوندش

همه رفتند ولی این دل ما رو

همون که فکر نمی کردیم سوزوندش

شبا که تنها توی راهی

محوه نگاهه ستاره هائی یادت باشه که یارت

یه گوشه ای نشسته تو تنهایی

حرفات همش حرف از دوست دارم بود

چشات میگه دلت گرفتارم بود یادم بمون یه وقت نرم ز یادت

یادت باشه کی بود که هی عشق رو نشون می دادت

شبا که تنها توی راهی

محوه نگاهه ستاره هائی یادت باشه که یارت

یه گوشه ای نشسته تو تنهایی

دل ناگرونم که ز یادت برم

نمیره این غصه دیگه از سرم

یادم بمون ای مهربون یه وقت نشی نامهربون

نه ديگه اين واسه ما دل نميشه

هر چي من بهش نصيحت مي كنم كه بابا آدمه عاقل آخه عاشق نميشه

ميگه يا اسمه آدم دل نميشه يا اگه شد ديگه عاقل نميشه

بهش ميگم جون دلم اين همه دل توي دنياست، چرا، يكدوم مثل دله خراب و ساب مرده ي من پاپي خيال باطل نميشه

ميگه يك دل مگه از فولاده كه تو اين دورو زمون چشمشو هم بزاره هيچ چيزي نبينه يا اگه چيزي ديد خم به ابروش نياره

فراموشم نميشه

اگر عشق تو نبود من هرگز پيدا نمي شدم

و در دنياي تاريك اتاقم مي مردم

و همه لحظه هاي من تو هستي و بودي

هرگز فراموشت نخواهم كرد

یک نصيحت : مواظب خودت باش....! يک خواهش : اصلا عوض نشو....! يک ارزو : فراموشم نکن....! يک دروغ : دوستت ندارم

يک حقيقت : دلم برات تنگ شده....! ويک رويا : تورو داشتن

مراقب افکارت باش که گفتار می شود

مراقب گفتارت باش که رفتار می شود

مراقب رفتارت باش که عادت می شود

مراقب عادتت باش که شخصیت می شود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشت می شود

به دوچيزعشق مي ورزم*****

 يکي تو وديگري وجودتو

به دوچيز اعتقاددارم

يکي خدا وديگري تو

من دراين دنيا دوچيزميخواهم

يکي تو وديگري خوشبختي تو

من اين دنيا رابراي دوچيز ميخواهم

يکي تو وديگري براي با تو موندن*****

 هميشه تقديم به او که ميداند دوستش دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 23:20 توسط sara |


تمام نوشته هايم را به دست باد مي سپارم.
تمام نوشته هاي خودم را

و تمام يادگاري هاي تو را....
و انگار دلم را به دست باد سپرده ام!

******************
راست مي گويي!حق با توست!نوشته هاو يادگاريها را به دست باد مي سپارم
!
با خوابهاي شبانه و گاه و بي گاه چه کنم؟؟؟چپ چپ نگاهم نکن
!
کسي غير از تو توي خيابانهاي خواب و خيال من راه نمي رود
!
مگر يادت رفته است که همه ي کوچه پس کوچه هاي ذهن مرا در يک شب باراني

براي تا ابد خريدي و رفتي؟يادت رفته است؟؟؟
تو آمدي تا سرقفلي همه ي کوچه هاي دلم را به نامت کني و بعد بي خبر از راز
شيشه هاي عشق براي هميشه از پيشم بروي.....
بي آنکه بداني من نه فقط در آن شب باراني که در همه ي شبهاي باراني سال
به انتهاي همان کوچه نگاه مي کنم و مدام زير لب از يک تا ده مي شمارم و
هي عطسه مي کنم شايد کسي پيدا شود که دست هايش شبيه دستهاي تو باشد
و دستمالي که به سمتم دراز مي کند و نگاهش......
و امشب باز باد مي وزد و باران مي بارد ومن تند وتند عطسه مي کنم و بي وقفه از دست من خيلي حقيره که واست يه سايه باشه.. آخه خورشيد کي مي تونه بـــــا شبا همسايه باشه ....قصه اي نگفته بودي تو کــــــــــتاب سرنوشتم...... که بايد لحظه به لحظه تو رو از نو مي نوشـــــتم...... يه روزي اومدي از راه از تــــــــه غبـــــــار جــاده.... ته چشمات غم دريا خســـــته با پاي پيـــــاده
..
يک تا ده مي شمارم
......
يعني مي شود دوباره؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 22:26 توسط sara |


                      

دلی یا دلبری یا جان و  جانان؟  نمــــی دانــــم

همه هستی توئی فی الجمله این و ان نـمی دانـــم

بجز تو در همه عالم  دگر دلــــــــبر نمــــــی بیــــــــنم

بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمــــــــــی دانــــــــم

بجز غوغای عشق تو درون  دل نمـــــی یــــــــابــــــم

بجز سودای وصل تو میــــــــان جان نمــــــی دانـــم

چه ارم بر در  وصلت؟که دل  لایق نمــــــی افــــــــتد

چه بازم در ره عشقت؟که جان شایان نمی دانــــــــم

یکی دل داشتم پر خون شد ان هم از کفم بـــــــیـرون

کجا افتاد ان مجنون در این دوران؟نمـــــی دانـــــــــم

دلم سر گشته می دارد سر زلــــــــف پـــــریشانـــــت

چه می خواهد از این مسکین سر گردان؟نـــمی دانم

اگر مقصود تو جان  ا ست رخ  بنما و جان بــــــستـان

وگر قصد دگر داری من ایــــــــن  و ان  نمـــــی دانـم

مرا با تو ست پیمانی تو با مـــــــن کردی عـــــــهدی

شکستی عهد یا هستی بر ان پیــــمان؟نـــــی دانــم

تو را یه ذره سوی خود هواخواهی نمـــــــــــی بینــم

مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمـــی دانــم

چه بی روزی کسم یارب که از وصل تو  محر و مــم

چرا شد قسمت بختم ز تو حرمــــــان نمـــــی دانـــم

به امید وصال تو دلــــم را شــــــاد مـــــــــــــی دارم

چرا درد دل خود را دگر درمـــــــان  نمــــــی دا نـــم

نمی یابم تو را در دل نه در عالم نه در گـــــــیتــــی

کجا جویم تو را اخر من حـــــیران؟نمـــــــی دانــــم

+ نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 22:25 توسط sara |


من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.

شاید باور نکنی. از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت. شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی. شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند.

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟

شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم. بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم دوست دارم دشتها. دریاها. کوه ها. جنگلها. ستاره ها و هر چه در کاینات است همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.

دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتاب نارس مرا زمزمه کنند. می دانم خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی رو به رویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید:

 مرا از یاد خواهی برد نمی دانم؟                                ولی می دانم از یادم نخواهی رفت... 

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا

در حالی که تو را نشانه رفته اند

و

 تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی

لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و به یاد تو

پُر می شود

و

بِدان

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتنها تو دلیل زنده بودنیUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 11:21 توسط sara |


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

 

نگاهی نکنم که دل کسی بلررزد

 

راهی نروم که بیراه باشد

 

خطی ننویسم که آزار دهد کسی رو

 

یادم باشد که روز ، روزگار خوش است

 

همه چیز روبراه و بر وقف مراد است و خوب

 

تنها ، دل ما دل نیست

 

اره

 

 

 

داره دوباره بیرون می یاد این همه اشکی که تو چشام وجود دارند .

 

امروز سعی کردم رو بغض اشکام نامه بنویسم ولی بازم نامه نوشتن رو یادم رفته .

 

آخ چه قدر دوست دارم بهت بگم دلم برات تنگ شده ولی انگار دلمم داره از بین میره .

 

امروز بیش از هر روز دلم برات تنگ شده عشق من.

 

چند روزه بارون داره می باره

 

بوی شکستن برام می یاره

 

می گه غزل پوش تو رو نمی خواد

 

فرهاد  خوابت دیگه نمی یاد

 

یادمه بهت گفتم اگه ترکم کنی شاعر شهر دلمون می میره

 

فقط همین رو می تونم بهت بگم که اون مرده ( تسلیت می گم بهت )

 

چه دل تنگی داره دل من امروز و نمی دونم چی کار کنم بیا بهم کمک کن ،

 

این قفس زنده بودن داغونم کرده ، داغون شدم ، باور نداری بیا ببین که نابود شدم ،

 

 

دلم تنگه

 

دوباره دارم آهنگت رو گوش می کنم

 

پشت پلکام عکست رو نقاشی کردم غزلک

 

تو رو می بینم تا وقتی چشم می بندم غزلک

 

یه پیام این تبسم که رو لبهای منه

 

خیلی وقته که به گریه هام می خندن غزلک

 

یه چیزی بهت بگم ، به کسی نگو

 

آسمونم بدون تو شده بی ستاره ، قلبمم تو این سینه خیلی درد داره ولی ...........

 

امشب خیلی دارم گریه می کنم ، نمی خوای بیای اشکام رو پاک کنی

 

تو رو خدا بیا  من رو هم ببر ، خ س ت  ه ا م

 

 

ستاره هنوز بیداری بازم امشب خواب نداری

 

نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری

 

نکنه تو هم توشبهات خسته از غبار جاده

 

خواب مهتاب و می بینی که می یاد پای پیاده

 

نکنه هجوم ابرها تو رو هم از ما بگیره

 

ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره

 

حالا که خورشید تلسمت

 

قلعه سنگی قابه

 

تو بنگو عشق ها دروغه

 

تو نگو دنیا سرابه

 

با کدوم بهونه باید شب از تو کوچه دزدید

                  

گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید

 

ستاره همه غرورم پیش کش ناز تو باشه

 

تو بمون تا چشمهای من با سپیدی آشناشه

 

من اگه اسیر خاکم تو که جات تو آسمونه

 

دلخوشم دلی که هر شب تو بیای رو بوم خونه

 

هم نشین ابر ماهی  توی اون همه سیاهی

 

نکنه انقدره دور شی که دیگه من رو نخواهی

 

 

ستاره من

 

 دوستت دارم

 

 

در آخر

 

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

 

پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست قبول ندارم

 

گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل رویاییست

 

دوستت دارم

 

و تا کنون هر چه باشد

 

باشد

 

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز

 

با کی ندارم از هیچ کس و هر کس

 

که

تو را دارم عزیزدل

 

 

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند

محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند

ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم.

پروردگارا به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که

 دلم راشکستند

+ نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 9:19 توسط sara |


خدایا هرکه با من آشنا شد

نمی دانم چرا زود بی وفا شد

نمی دانم از اول بی وفا بود

یا که نازش را کشیدم بی وفا شد

http://images.google.com/images?q=tbn:vLvslNe8IR2ljM:http://www.iranmahfel.net/card/card/heart-new%25206.jpg

خدایا سرای محبت کجاست   من آواره ام شهر غربت کجاست

کسانی که از عشق دم میزنند   چرا بین ما را به هم میزنند


قدر دانی

تا دروغ نباشه قدر راستی رو نميدونيم تا بی وفايی نباشه قدر دوستی رو نميدونيم. تا دورنگی نباشه قدر رنگ خودمونا نمی دونيم. تا با هميم قدر همو نمی دونيم. تا تنهاييم قدر تنهايی رو نمی دونيم. تا حرف می زنيم معجزه سکوت فراموش می کنيم. وقتی ساکتيم فکر می کنن حرفی نداريم. وقتی تو فکرت تنهايی انگار هيچکی نيست وقتی به هزار رنگی يکرنگی رو قبول نمی کنی وقتی يکرنگی هزار رنگ می بيننت. وقتی خودتی تازه قشنگ ميشی قشنگتر از زشت. خود خود خود خودت باش چون همه همونجور نيستن که می بينی شايد اونا هم خود خود خود خودشون باشن


داغ دوستی

"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسيد سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاريکی شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداری و گفت:
"نرسيده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه از پشت بلوغ، سربدر می آرد.
پس به سمت گل تنهايی می پيچی
دو قدم مانده به گل...
منو میبینی


ای عشق

 در این زمانه که هیچ کس تورا قبول ندارد در این دنیا که کسی به

تو اهمیت نمی دهد چرا آخر چرا به قلب بی پناه و درمانده من پناه آوردی

آمدی که خودت را از تنهایی نجات بخشی اما .. اما من تنهارا در تنهایی

خودت تنها گذاشتی تا بمانم در تنهایی عشق ولی با این وجود من خشحال

هستم زیرا تو یکی از نعمتهای زیبای خداوند هستی و من خوشحالم که در

قلب من وجود داری و من به امید روزی نشسته ام که مجنون ها و لیلی

های دیگر به این دنیای بی عشق پا بگذارند و من را از این تنهایی نجات

بخشند به امید آن روز ......

+ نوشته شده در یکشنبه 11 تیر1385ساعت 17:32 توسط sara |


  تا شقايق هست زندگی باید کرد....

وقتي شقايق مرد ، گل هاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد . جويبار آهي كشيد و گفت : آنقدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آب هاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .

گلها گفتند : راست مي گويي ، چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟ جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود ؟ گلها گفتند : شقايق غالبا خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود . جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من مي توانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .

تا شقايق هست ...

مهتاب غمگين بود . مي گفت زندگي را دوست ندارد .

ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست .

كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند .

ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود .

دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت .

گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: (( تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد ))

مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد . آسمان و كهكشان هم خنديدند .

زندگي خالي نيست :

مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست .

آري

تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد .

در دل من چيزي است ، مثل يك بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه .

دورها آوايي است ، كه مرا مي خواند .

با تو ام  ،
اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.
نيستي که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟
يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،

خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
 

 

سراسر وجودم از خالی و پر و سیاه و سفید و خوب و بد انباشته شده و برای انعکاس و جذب خیلی از چیزهای دیگه هم آماده هست,درست و غلطش رو نمیدونم.اگه بخواهم فکر کنم در موردشون ,انگار از خیلی چیزها عقب میمونم. انگار بین بقیه انگشت نما میشم,

میترسم وقتی خودم رو نگاه میکنم و میبینم که کجام و کجا میخواهم بروم؟ نمیدونم زندگی کردن آسونه یا سخت؟

شاید ذات آدم ها اینه که به فکر خودشون و نیاز هاشون باشن,به فکر دلشون...

هر کاری و هر تصمیمی خواستند بگیرند و هزارو یک قضاوتم از خودشون و بقیه بکنند و آخرش اگه درست بود به خودشون ببالند و با غرور بیشتر یه چیز دیگه رو امتحان کنند..و یا اشتباه کنند و وقتی فهمیدند چی فکر میکردند و چی شده ؟یه کوچولو ناراحت بشوند و یه کوچولو بیشتر تاوان پس بدهند و ...

بعدش روز از نو و روزی از نو...

بگویند شکست مقدمه ی پیروزی ست؟

ولی این رسمش نیست!

یعنی نمیتونه باشه!

یعنی خدا به خاطر (؟) انسان رو خلق کرده؟

...

تویی که داری میخونی!

نگو اینقدر بدبین نباش...نگو سخت گیری...نگو ناامیدی...

کاش میشد فرق سوال ها رو فهمید و مثل سوال جواب نداد!

من هیچیم نیست, من هم یه آدمم مثله خودم...تنها تر از خودم...ادعایی هم نمیکنم و نمیگم حرفم درسته یا غلط؟فقط یه کم با خودم درگیرم,بعضی موقع ها هم از سر لج بازی بی خیال همه ی این خزعبلات میشم و مهر باطل شد روی همه ی این ها میکوبم ولی آخه چه کنم وقتی یه عالمه نادونم و نمیدونم ...

چه میشه کرد و چه باید کرد وقتی بخواهی بدونی ولی ندونی از کجا میشه دونست؟از کی میشه پرسید؟...حالا همه ی اینها هیچ ...چی جوری میتونی اعتماد کنی و دونسته های بقیه رو قبول کنی ؟ آخه کجای این دنیا فرق درست و غلط رو بهت میگن؟

من سرم رو بلند میکنم و مطمئنم که نگاهم بازتابی داره, میخواهم خودم بشم آره خودم,...غریبی نکن !
و امروز هم گذشت و من یک روز بزرگتر شدم و نگاهم هم شاید بزرگتر شد.کمتر از یک وجب ولی هر قدر این بزرگی کوچیک باشه باز هم بزرگه.اون قدر بزرگ که خودشو هم قد دیروزش نمیبینه
.
من کاری به نگاههای این و اون ندارم همین قدر که بتونم هوای خودم رو داشته باشم بسه...خدایا دستم رو بگیرو من رو تنها نذار
.
نه میخواهم انرژِی منفی بدم و نه شعار فقط دارم خودم رو تا جاییکه میتونم و میفهمم مینویس

شیطان

گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!


عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم


چقدر عجيب كه تا فرياد نكشي كسي به طرفت برنميگرده تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه تا وقتي

 كه مريض نشي كسي برات گل نمي ياره تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد......... و تا وقتي

 نميري كسي تو رو نمي بخشه


کمکم کن یاد بگیرم چطور به چشمانت نگاه کنم که نه اشک های مرا ببینی و نه

عشق درون چشم هایم را


بار اولي كه خنديدم به تو خنديدم كه فكر مي كردي محبت كردن آسان است فكر مي كردي عشق ورزيدن راحت است. حق داشتي مسافر بودي و نمي دانستي در اين شهر محبت معنا ندارد و عشق چيزي نيست جز سنگ دلي، و زماني كه خواستم بگويم چيزي يك تكه سنگ پيدا نكردم. كاش بال داشتم كاش بالهايم را مي ديدي و كاش آنها را نمي شكستي. ولي تو هرگز نديدي كه من بدون بال پرواز كردم .


زندگی

می خواهم باور کنی که بدون من بازهم زندگی زیباست

و باور کنی که در تقابل دو آینه ابدیتی نیست

که تکرار خستگی می آورد و فقدان فراموشی

بیا یکدیگر را ببوسیم آن گه رها کنیم

و تا یک روز مانده به آخر عمر فکر کنیم

که کدام سنگ بودیم و کدام رود

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي.... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري....... چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني وتو خلوت زار زار گريه کني که چرا مال تو نیست.....                       

+