|
اشـــــک غــم |
|
|

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 14:36 توسط sara |
اگه می گم برو همش به خاطر توئه به خدا دلیل زندگیم فقط عشق توئه برو از تو زندگیم زندگیت و تباه نکن روزگارت رو به خاطرم سیاه نکن مگه این گناه که عاشقم شدی مگه من لایقت بودم که لایقم شدی مگه من کی ام چی ام که به پام نشستی توی این همه سال دل به کسی نبستی تو رو خدا برو دیگه پیدات نشه نمی خوام هستیت به پام حروم بشه تو آدمی شمع نیستی که بسوزی چشمات و هی به آسمون بدوزی برو شاید ستاره یکسی شدی برو شاید یه آدم بدی شدی کاش بد بشی تا ازت دل بکنم بتونم چنگی به ساز این دل بزنم برو شاید یادم رفت ساز صدات شایدم فدای ناز چشمات

+ نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 21:33 توسط sara |
گناه كردم كه بهت گفتم دوست دارم ياد اون شبهايي كه از خدا فقط تو رو مي خواستم اما تو الآن انگار نه انگار گناه كردم كه گفتم تموم عمرم بودي و گفتم كه تموم جونمي اين جواب اون شبهاي من نبود براي جبران اين گناها عشقمو ازت پس مي گيرم هيچ وقتم خودمو نمي بخشم كه چرا بهت گفتم دوست دارم با اين همه اگه اون شبا دوباره برگرده تنها كسي كه از خدا مي خوام بازم تويي ولي ديگه بهت نمي گم كه از خدا تو رو خواستم اين جبران گناهمه گناهي كه باعث شد تو اين قدر فرق كني قبول دارم خودم مقصرم اگه همه ميگن تو با گذشتت فرق كردي تقصيرش گردن منه آره تقصير منه کمکم کن تا عشق ورزیدن و خندیدن را دوباره تجربه کنم به همه عشق بورزم حتی کسانی که دیگر مرا دوست ندارند ، درکم نمی کنند ، و مرا از خود دور ساخته اند، و به خاطر هیچ ازمن دلگیر اند،
کمکم کن تا بدیها و کینه ها را
از دل بیرون کنم .
و بادا که در همه شرایط و موفقیت های زندگی بخندم
و بدانم در هر چه روی می دهد ، رحمت تونهفته است .
+ نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 20:11 توسط sara |
.jpg)
خواستم با نسيم بگويم خواستم بنشينم كنار دريا ،
سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،
پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود
و ..................... خواستم با تو بگويم اما
در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم .
درد خود را نگاه خواهم داشت ،
شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد.
+ نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت 11:48 توسط sara |
تو نباشی چه نیازی
به نفس؟؟.. به تو نزدیکم و دور از همه کس.. غریبه ای بودم که دلم اشنای عشق شده بود ولی نمی دانستم که درکوچه های بغض گرفته این شهر،غم همچون چتری سایه گسترانیده است هر شب بی بهانه گریه می کردم،بی بهانه نه، از درد غربت،برای این دل غریب اشک پنهانی می ریختم..چرا که دردهایم را در تاریکی با سپیده ای می گفتم..اهنگ شب را با رنجوری دل خواهم نواخت..نمی دانم چرا وقتی چشمهایم میهمان غم ها می شوند..اشک هایم بهترین میزبان هستند... به راستی نمی دانم چرا؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 21:58 توسط sara |
شکست به این معنی نیست که تو یه شکست خورده ای بلکه به این معنی است که تو موفق نشده ای. شکست به این معنی نیست که تو هیچ کاری رو به انجام نرسوندی بلکه به این معنی است که تو داری بعضی چیزها رو یاد می گیری.. شکست به این معنی نیست که تو ادم پایین رتبه ای بلکه به این معنی است که تو یه ادم کاملی نیستی. شکست به این معنی نیست که تو زندگیتو هدر دادی بلکه به این معنی است که تو یه دلیل برای شروع مجدد داری. شکست به این معنی نیست که تو باید تسلیم بشی بلکه به این معنی است که تو باید بیشتر کوشش کنی. شکست به این معنی نیست که خدا داره تر کت می کنه بلکه به این معنی است که خداوند یه راه بهتری برای تو داره.
+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 20:10 توسط sara |
تنها برای تو... عزیزم این قلب کوچکم تنها برای تو می تپد ! این چشمهای بی گناهم برای تو اشک می ریزند و این تن خسته ام به عشق تو زنده است.... به قلب کوچک و گویا شکسته ام عشق بورز که برای تو می تپد..... خون عاشقی را با محبت هایت در رگهای خشکم بریز و به من جانی تازه ببخش ..... مرا نوازش کن ٬ مرا آرام کن ٬ بیا و به من بگو که مرا دوست میداری ٬ اگر بارها گفته ای باز تکرار کن عزیزم.... مرا از دلتنگی هایم رها کن و همیشه در کنارم باش تا دیگر چشمهایم بهانه تو را نگیرند ! به عشق تو زنده ام ٬ به امید تو نفس می کشم ٬ اگر روزی بخواهی عشق و امیدم را از من بگیری دیگر مجالی برای زندگی نخواهد بود! عزیزم تو تنها آرزوی منی ٬ با من بمان ٬عاشقتر از همیشه نیز بمان تا من نیز به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم.... در دریای زندگی به عشق تو روبروی امواج خشمگین دریا ایستاده ام ٬ تو که نباشی در این دریا غرق خواهم شد ٬پس بیا و قایق نجات من باش عزیزم ٬ و مرا در برابر امواج بی محبتی ها و تنهایی ها نجات بده و تنها سر پناه برای من باش.... در راه رسیدن به تو خیلی سختی ها را کشیدم ٬ از همه کس و و همه چیز گذشتم تا با تو بمانمو دیگر نمیخواهم تویی که به سختی به دست آورده ام ٬ به آسانی و در یک لحظه مثل عشق های پوچ این زمانه از دست بدهم! عزیزم از تمام دار و ندارم در این دنیا تنها یک قلب کوچک را دارم که در سینه ام به عشق تو میتپد .... با آن باش ٬ همیشه و همیشه با عطر نفسهایت ٬ خون عاشقی ات کاری کن قلبم که تنهای تنها برای تو هست به عشق و به امید تو تا ابد بتپد! قلبم را نشکن که اگر اینبار شکست ٬ شیشه عمر من نیز شکسته خواهد شد.... عزیزم این قلب کوچکم تنهای تنها برای تو میتپد و من عاشق نیز تنها به عشق تو زنده ام.....
+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:16 توسط sara |
هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهتر.
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. زندگی کردن در دلهایی که پس از ما می مانند ، مرگ نیست. به هم رسیدن آغاز است ، با هم ماندن پیشرفت ، با هم کار کردن کامیابی. کسانی که از ته دل گریه کردن را بلد نیستند از ته دل خندیدن را نیز بلد نیستند. وقتی که توقع دوست داشته شدن ما کمتر و عشق ورزیدن ما بیشتر باشد ، راز عشق بشری بر ما آشکار می گردد. تنها چیزی که در دنیا به توافق نیازی ندارد ، دوست داشتن است. هميشه براي کسي بخندکه ميدوني به خاطر توشاد ميشه واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي قصه داري واشــــک ميريزي برات اشــک ميريزه..... براي کسي غمکين باش که در غمت شريکه ....عاشقه کسي باش که دوستت بداره اينو هميشه به ياد داشته باش. کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد بي تو بودن گرفته کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده کاش مي دانستي چقدر دلواپس توام کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر کنم تو هم به من فکر می کنی؟ زيبايي عشق به سکوته نه فرياد زيبايي عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست ميده عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره عشق سخن گفتن با نگاهه عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدن. خاک شو پیش از آنکه خاک شوی..... مدعیان رفاقت تا نقطه ای همراهند.... هزار وعده خوبان یکی وفا نکرد...... با خلق این زمانه سلامیو و سلام.... زین پس هر که وفا دید زما یاد کند.... افسوس که جوانی المثنی ندارد....... مثل مردن می مونه دل بریدن. مقصر بازم یه غصه جدید تو قصه ی من اومده آخ دیگه باورم شده خنــده به مـا نیومده هر جا میرم گلایه ها مثل یه سایه با منه اگه منم چیزی نگم گلایـه دل نمی کَنـه هر کی که از راه میرسه پا رو دل ما می زاره هرکسی تیر غصه شو تو سینه ی ما میکاره یکی میگه دلش پره مـا رو مقصر میدونـه یکی دیگه میسوزه و قلب ما رو میسوزونه آخه منم دلم پُـــره نمی تونم دادبزنـم تو این جماعت غریب گریه مو فریاد بزنم تقصیر من نیست به خدا یه دل ، یه روزی میشکنه چرا باید این دلکم روزی هـــزار بــار بشکنـه 




+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 9:52 توسط sara |
يکي ادعّا داره از همه بهتر ميفهمه ، ولي وقتي نگاش ميکني يک جفت گوش مخملي ميبيني !!
يکي ادعّا داره مهربونتر از اون پيدا نميشه ، اما کسي تا حالا نتونسته از حرفهاش ناراحت نشه !!
يکي دوست داره آزاد باشه ، ولي تختش رو بين دو ديوار محصور ميکنه و فقط از يک طرف آزاده !!!
يکي ميگه عاشق طلوع آفتابه ، اما تا لنگ ظهر خوابه !!
يکي ادعّاي عاشق بودن ميکنه ، ولي جون عشقش رو به لبش ميرسونه !!
يکي خودش رو بافرهنگ و آداب دان ميدونه ، اما مسخره کردن ديگران از کارهاي روزمرّه اونه !
يکي عاشق بارونه ، ولي وقتي بارون مياد گوشهاشو ميگيره تا صداي بارون رو نشنوه !
يکي ادعّا داره خيلي باهوشه ، اما توي خواب خرگوشيه !!
يکي ادعّا ميکنه صورت زيبايي داره ، ولي خبر نداره سيرت زشتش رسواش کرده !
يکي ادعّا ميکنه آدم منطقي هست ، اما حرفت به دو تا نرسيده از کوره در ميره !!
يکي ادعّا داره آدم صادقي هست ، ولي دروغهاش روي چوپان دروغگو رو سفيد کرده !
يکي ادعاي دوستي داره ، اما از صد تا دشمن هم بدتره !!
يکي هم ميگه ادعّايي نداره ، ولي پرمدعّاترين آدمه !!
با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است،اما خدا گفت :
«هر چيزي ممکن است»
گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم کرد،اما خدا گفت :
«من هدايتت خواهم کرد»
خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر نمي ايم ،اما خدا گفت :
« تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي»
غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير افتادم ،اما خدا گفت:
« غمهايت را روي شانه هاي من بريز»
فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،اما خدا گفت :
« من به تو خرد لازم را مي دهم»
بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم،اما خدا گفت :
«من تو را مي بخشم»
از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد ،اما خدا گفت :
«من به تو عشق مي ورزم »
گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،........
+ نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 12:49 توسط sara |
یادم افتاد که تو گفتی میرمو زود بر میگردم حالا ازروزی که رفتی شیشه ها غبار گرفته درو دیوار اتاقم رنگ انتظار گرفته هنوزم به دوری تو دل من عادت نکرده یه صداییه توگوشم که میگه اون بر میگرده ازهمون وقتی که رفتی پشت هم بارون میباره اخه این بارونا بدجور تورو یاد من میاره واسه من جدایی از تو مثل قهر شب با ماهه لااقل کاش میدونستی یکی اینجا چشم براهه روی دیوارا نوشتم واسه من عزیزترینه به خدا دیدن چشمات ارزوی اخرینه اخرین خواهش قلبم از خدا فقط همینه *چشمای منتظر من دوباره تورو ببینه*
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 18:18 توسط sara |
بگذار روبروي عشقت سكوت كنم... بگذار هيچ نگويم... چرا كه زبانم نميچرخد، عقلم كار نميكند... من در پيش عشق تو كم ميارم... بگذار سكوت كنم كه نميداني سكوت هم حالي دارد بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد و خاصيت عشق، اين است به ديدارم بيا هر شب، در اين تنهائي تنها و تاريك خدا مانند، دلم تنگ است. بيا اي روشن، اي روشنتر از لبخند. شبم را روز كن در زير سر پوش سياهيها. دلم تنگ است...
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 18:12 توسط sara |
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 8:55 توسط sara |
*با من بمان اي روشني بخش شبهاي تار من* با من بمان و بشنوحرفهاي دل بي تاب مرا با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک هاي تنهايي مرا از روي چهره ام ﭘاک کن بامن بمان تا تمامي قصه هاي شب هاي تنهايي را که شبهاي يلدا ي من است برايت بگويم.
با من بمان تا به تو بگويم که چقدر نيازمند بودنت هستم.
با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه
آه ها کشيده ام و چه اشکها ريخته ام
مي دانم نمي ماني.
اما ارزوي غير ممکن را با خود دارم.
ميدانم هميشه ميگويي غير ممکن غير ممکن است.
مي دانم نمي ماني که شريک شبهاي ظلماني
*و نوري در تاريکي برايم باشي.*
شريک و ﭘناه خستگيهايم.
ميدانم نمي ماني تا اشکهايم را برايت بياورم.
مي دانم نمي ماني تا در دنياي يکديگر
*سهيم شويم*
مي دانم نمي ماني تا قصه غصه هايم
را گوش کني
شايد که غصه هايم تمام شود.
مي دانم نمي ماني چون نمي خواهي
تنهاييم را پر کني و از من گريزاني.
مي دانم که مي پنداري با من بودن
در دسر و مشکل است و تو را
هيچ مجال وحوصله اي براي در دسرنيست
پس نمي ماني تا بگريزي از تمام عشقي
*که به پايت بريزم*
برو.
اما بدان هيچ غير ممکني٬ غير ممکن نيست
اگر تو بخواهي و هيچ ارزويي محال نيست
اگر تو با خدا يکي باشي
.برو.
* اما بدان که کسي هست که*
تمام اشکها و تنهاييش را براي تودر سبدي ميگذارد
و چشم انتظار امدنت خيره به در ميماند .
که شايد روزي باز گردي و سبد را ببري.
* برو اما بدان که من تنهايم*
اما تنهاييم را ترجيح مي دهم تا اين که تنهاييم را با
کساني پر کنم که مي خواهند
ياد تو را حتي از من بگيرند.
برو اما بدان کسي هست که
*عاشقانه منتظر توست *
امامي داند که انتظارش را پاسخ نمي دهي
.برو و راحت باش و زندگي کن چون
دعاي من به رسم عادت
هميشگي ام بدرقه توست
.برو زندگي کن اما هرگز حق نداري
*فراموش كني كه *
دلي در تنهايي تنها براي تو مي تپد
و چشمي براي
دوري از تو تر مي شود ...........
*****************************
دلم مي خواست عشقم را نمي كشتند
**************
چنين تنها به صحرا هاي بي پايان اندوهم نمي بردند
دلم مي خواست يك بار دگر او را در كنار خويش مي ديدم،
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم،
دلم يك بار ديگر، همچو ديدار نخستين، پيش پايش دست و پا مي زد
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جست و جو مي كرد،
دلم مي خواست:دست عشق- چون روز نخستين- هستي ام را زير و رو مي كرد.
+ نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 13:58 توسط sara |
گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود به خود گفتم دوباره بخت یارم شود به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود..تظاهر بود تظاهر بود... موقعی که میخواستمت میترسیدم نگات منم
موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم موقعی که عاشقت شدم ترسیدم از دستت بدم 


+ نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 0:57 توسط sara |
من گلی
بودم مرا از شاخه چیدند
به گلدانی برده و آبی چکید ند
به من گفتند اینجا خانه ی توست
به جای باغ و بوستان کاشانه ی توست
یکی بود همراه من طاقت نیاورد
همان روز نخستین عزم سفر کرد
و رفت و من ماندم و غم
به گلدان کوچکم عادت نمودم
به چشم مردمان من راز دیدم
در صد قفل دل را من باز دیدم
که هر کس آمد وبرمن نظر کرد
به آنی غصه از یادش سفر کرد
به من این روزها رفت بگذشت
نمی گویم که آسان سخت بگذشت
من اما شکوه بر ایزد نگفتم
به زندان کوچکم گاهی شکفتم
ز راهی عاقبت یک مرد آمد
نمی دانم چه فکری کرد آمد
من خشکیده را او سبز می دید
ز چشم عاشقم او غصه می چید
نمی دانم چرا من گریه کردم
ز نامردی مردم به او من شکوه کردم
به او گفتم ز داغ این جدایی
که از خانه مرا بردند جایی
که نام خانه را بر آن نهادند
بهشت کوچکم را از من گرفتند
ز غربت چشم من همواره گریید
ز نامردی این مردم به جانم خار رویید
مرا که از غربت نشانی داشتم
تنم سبز بود روح عریانی داشتم
مرا هر روز بر هم هدیه کردند
که گویی همراه من غم هدیه کردند
به درد غربتم آن مرد گریید
نمی دانم سخن های مرا بشنید یا نشنید
مرا با دستهای مهربانش...
مرا با آن نگاه بردبارش
ز زندان کوچکم آرام برداشت
به راهی آشنا او گام برداشت
مرا برد عاقبت از آن سرایی
که بوی درد می داد و جدایی
مرا بر خاک آشنای خانه بنهاد
و قصه ی یک گل خشکیده را اینگونه سرداد....
+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 23:48 توسط sara |
بی تو، نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستارگان تسکینم چرا صدایم کردی ؟... چرا ؟... هوا سرد است...هوا سرد است... هوا سرد است... چند بار این جمله رو توی ذهنم تکرار میکنم .. اما.. به این فکر میکنم که دل ِ بعضی آدما خیلی سردتر از این هوای سرد است ! سرد و بی رحم ! می فهمم اخوان چرا گفت : " هوا بس ناجوانمردانه سرد است . " ... هوای اتاقم سرد است . آسمان ِ خاکستری رنگ زمستان ، بغضی عجیب دارد ... نم نم ِ اشکهایش چه معصومانه و غمناک سکوت ِ حیاط خلوت ِ دلتنگی ام را می شکند.. هجوم ِ هوای سرد و سوزناک به اتاقم ، وقتی پنجره را می گشایم ، چیزی را در درونم به لرزه می اندازد. چشمانم را می بندم تا شاید سوز ِ سرمای بهمن ماه ، گفته ها و شنیده های بی رحمانه یی را که در سرم جمع شده است منجمد کند... آه که چقدر تنهایم !! و انگار که چیزی در اتاقم کم است ... حضوری که همیشه مرا زیر ِ نظر داشت ! چشمانم به دنبال قاب ِ عکس او روی میزم کشیده می شود ... آه ...فراموش کرده ام... دیگر قابی وجود ندارد... و حضوری نیست تا مرا به عریانی ِ احساساتم فرا خواند ! ... چشمانم به دنبال ِ نشانه یی دیگر از او به دور اتاقم می چرخد.. آه .. باور نمی کنم که همه اشیایی که مرا به یاد ِ او می اندازد را پنهان کرده باشم .. مگر او با من چه کرده است ؟؟ ... نمیدانم ... روحم درد می کند !! خسته ام و به دنبال ِ پناهگاهی برای درامان بودن و آرامش داشتن ! هیچ وقت نتونستم اون پناهگاهی رو که دنبالش بودم پیدا کنم .. تا چند وقت پیش فکر می کردم پیدا کردم .. ولی حالا می بینم که فقط ظاهرش اونی بوده که می خواستم.. داخلش سرد و تاریکه ... و من چقدر تنهایم ............. با کوچه آواز ِ رفتن نیست فانوس ِ رفاقت روشن نیست نترس از هجوم ِ حضورم نترس چیزی جز تنهایی با من نیست ... هجوم افکار ِ پوچ درد ِ روحم را افزون می کند . ناامیدی و رسیدن به ابتذال .... آه...کردگارا.. قلم عفو خویش بر من کِش و مرا از این عذاب برهان ! که این بنده حقیر دیگر تاب و توان ِ اینهمه بی رحمی و ناحقی را ندارد....!
+ نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 10:41 توسط sara |
گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین

**نمی دانم دادن بهتر است یا گرفتن**
گفتن بهتر است یا سکوت
عاشق بودن بهتر است یا محبوب بودن
دارایی بهتر است یا خوش شانس بودن
بخشیدن بهتر است یا فراموش کردن
رویا بهتر است یا خواب
اما می دانم که بودن با توبهترین است
**هم در خواب هم دررویا**
+ نوشته شده در جمعه 6 مرداد1385ساعت 18:11 توسط sara |

تا حالا شده دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟حالا تمام وجودت اشك باشه؟دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟ دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟نتوني به كسي اعتماد كني حتي برادرت؟ همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟ از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟ تا حالا شده اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟
نمي خوام كفر بگم
ولي خدا جونم
بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟
من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري
خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...
امروز دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا هم شنيد
ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چیز ...

چطوری می خواد بشه؟؟ چطوری می شه؟؟
فکر خیلی چیزا رو نمی شه کرد.. حتی نمی شه آدم خودش رو توی اون لحظه قرار بده..
*************************
تا حالا هیچ وقت توی عمرم اینقدر سرگردون نبودم
.. همیشه می دونستم قدم بعدیم چیه.. می خوام چی کار بکنم اما حالا فقط سرگردونی.. نمی دونم چیکار می خوام بکنم.. تکلیفم با خودم هم معلوم نیست.. از یه طرف حیفم می یادااین همه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدم که البته جایی هم نیست ولی زحمت بالاش رفته.. بعد حالا همینطوری ولش کنم.. دلم می سوزه.. اما از یه طرفم واقعا خسته شدم.. از همه چیز.. از همکس.. از اینجا.. از ادامه دادن اینطوری.. از هر چیزی که بشه فکرش رو کرد.. اگر بدونی که چقدر نزدیکم به نقطهء شکستن.. فقط با دلخوش کردنهای الکی خودم رو نگه داشتم.. همیشه چی فکر می کردم و چی داره می شه..***************************
نمی دونم شاید هذیون آخر شبه
.. شایدم حرفاییه که باید امشب بهشون فکر می کردم.. از اون فکرا که باید همهء وجودم رو سکوت پر کنه.. دلم می خواد یه روز بشه که از دست این کابوس راحت شم.. دلم می خواد یه روز باشه که فقط خودم باشم و زندگیه خودم.. دلم می خواد فقط خودم باشم.. همش حسرت همه چیز رو می خورم بدون اینکه فایده داشته باشه..روز که می شه همهء این فکرا رو فشار می دم برن پایین که جلو چشام نباشن
.. شب که می شه دیگه قدرت قایم کردنشون رو ندارم.. همه چیز میاد روی آب حتی حسادت های بچه گونم.. ای کاش ... آره!! ای کاش...کاش گریه کردن دردی رو دوا می کرد
.. کاش کوچیکترین تاثییری داشت.. دلم گرفته.. نه از دل تنگی.. نه از فاصله ها.. نه از تنهایی.. دلم از خودم گرفته.. از بغض توی گلوم.. از لبخند مصنوعی برای قایم کردن دردم.. 
بعدازرفتنت...
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی ،
ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم ..
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
دعـــا کــــردم ..
پس از یک جستــجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید
با حسـرت جـدا کـردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلـم حیران و سرگردان چشما نی است رویایی ..
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رهـا کردم ..
همین بود آخرین حـــــــــــــــــــــــــرفت
و من بعد از عبــــــــــور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمــــــــی دانم چــــــــرا رفتـــــــی ؟
نمی دانم چــــــرا، شاید خطا کردم ..
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانــم کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ؟
تـــــــــــــا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ؟
بـــــــــــــرای چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟
ولی رفتی و بـعــــد از رفتنـت
بــاران چه معصـومــانه می بـارید ..
و بعد از رفتنت یک قلــــب دریایــی تـرک برداشت
وبعد از رفتنت رســم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هــر روز از کنار پنجره
بـا مهربـانی دانه بــر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شــد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
مـن بی تـــــو ..
تمـــام هستی ام از دست خواهـد رفت
کسی حس کـــــــرد
مـن بی تـــــــو ..
هزاران بار در لحظه خواهم مــــــــرد ..
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کـــرد
کســـی فهمیـــد
تـو نام مرا از یــاد خواهی بـــــرد ..
و من با آن که می دانم تو هرگز یاد مـــرا
بـا عبــــور خود نخواهی بــــــرد
هنوز آشفته ی چشمــان زیبـای تـــوام
بـرگــــرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفا یی ها بگــو
در راه عشـــق و انتخاب آن خطـا کــردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پا ییزی ترین ویـرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کو چک یک ابر
نمی دانــم چـــــرا ؟؟؟
شاید به رسـم و عادت پروانـگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهـایت
دعـا کـردم ...

گوش کن
! هيچ وقت خودت رو درگير عشق نکن ، به هيچ کس و هيچ چيز دل نبند و پايبند نشو ، عشق مثل تار عنکبوته و تو مثل پروانه ، نذار بالهات در اين حصار چسبناک گير کنه که در اون صورت زندگيت تباه مي شه+ نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 22:57 توسط sara |
| ||||||