|
اشـــــک غــم |
|
|
کاش می شد درد را با برگ پاییزی قسمت بکنیم حرف را بغض گلو را با آب و کلام و غم را با کاغذ کس ندانست چرا باید ساخت سوختن چرا اجباریست و چه کس میداند روزگارو فلک کجایند و به که گویند چرا اینچنین است احوال سواران بلا نتوان بر سر این حرف بماند وقت ما در گذر است باید سوختن را آموخت چه کسی میداند آموزگارش کجا محفل دارد کو ؟چه کس می داند ؟ غم جانسوز مرا شاید همین کاغذ باشد آری همین است همین وقلم ...... پس دگر با امواج........ هوارا مشوش نکنم می نویسم شاید سیاهی بخت مرا این کاغذ جای دهد دردل سپیدش ......آری اما نه او نفهمد که غم من با شادی.... چه تفاوت دارد چون هر کلامند و الفبا .......هی هات !!!! و فقط او می داند که نگه باید دارد آن را پس تو ای برگ سپید تو امانتداری کن گر صاحب فضلی دیدی گو به او :که اگر می دانی این سیاه بافته شده بخت را یاری کن وجوابش را بستان و نگهداری کن تا شاید این پاسخ از سنگینی این غم بار و کولاک سیاه اندکی کم بکند وهمین بس باشد زیرا: تهیدستان محبت با اندک قانع بشوند.
+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:2 توسط sara |
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
شوق باز آمدن سوی توام است اما
تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم
دوستی همچو سروی سر سبز
چار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی است
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سبزی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلب ها زآهن وسنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
در میان من وتو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
وتو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
آه می بینم می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
من چه دارم که تورا درخور هیچ
من چه دارم که سزاوار تو هیچ
تو همه هستی من هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ همه چیز
تو چه کم داری؟ هیچ
آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
لذتها همه رنج، رنجا زیباست.
در دل تنهایی، غم نیست، شادمانی ست.
نورها همه ظلمت.
آبها ناپاک، گریه آب را می شوید شاید، گریه آن ماهی.
این برف است که می جوشد، گرمایش رنج آور، رنجها همه زیبا.
این درد است که می ماند، ناله از درد لذت بخش.
گریه های بی مانند، این است که می ماند.
خنده های مضحک، بی جایند.
این تنهایی ست، که نورانی، شبها را روشن، رنجها را زیبا، بغضها را رها.
و این تنهایی ست که می ماند
+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 0:29 توسط sara |
این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند. با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند. این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست. همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده.
گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.
اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.
علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.
نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی.
حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.
روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.
نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.
نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.
دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره.
یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم......
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 11:49 توسط sara |
هرچه بينا چشم ، رنج آشنايي بيشتر
يكـي از غــم ميـگه و اون يكـي از خستگياش يكي از جدايـي و اون يكي دلــبستــگيــــاش يكي دلگـرفته و اون يكـي بـغضـه تو گلـــوش يكي مجنون شده و ديوونه و بي عقل و هوش يكـي بــال و پــر شكسته است، نمي تونه بپره يكـي از دنيـا سيـره همــش به فكــــر سفــره يكـي چشــم انتظــاره، ولــي يـارش نمـيـــاد بـه يـادش مـي خوابـه حتي به خوابش نميـاد كسـي كــه عـاشــق بشــه عاقـبتـش جــدايـيه مگه عـاشـقي گناهــه؟ جــرم عـاشـقـا چـيـه؟ چـرا دنـيـا بــي وفــاســت نـامـهـــربـــونـــه؟
هرچه سوزان عشق ، درد بي وفايي بيشتر
هرچه جان كاهيده تر ، نزديك تر پايان عمر
هرچه دل رنجيده تر ، سوز جدايي بيشتر
هرچه صاحب دل فزون ، برگشته اقبالي فزون
هرچه سر آزاده تر ، افتاده پايي بيشتر
هرچه دل رنجيده تر ، زندان هستي تنگ تر
هرچه تن شايسته تر ، شوق رهايي بيشتر
هرچه دانش بيشتر ، وامانده تر در زندگي
هرچه كمتر فهم ، كبر و خودنمائي بيشتر
هرچه بازار ديانت گرم ، دلها سردتر
هرچه زاهد بيشتر ، دور از خدائي بيشتر
هرچه تن در رنج و زحمت ، نا اميدي عاقبت
هرچه با ياران وفا ، بي اعتنايي بيشتر
+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 19:11 توسط sara |
من خنده دلم را با خوشبختی های مردم عوض نخواهم کرد،ونیزراضی نخواهم شداشک هایم را به سوی تسکین فرا خوانم،اشک هایی که به دعوت خویشتن آکنده از دردو عذابم جاری شده اند. این آرزوی سوزان من است که تمامی زندگی ام برروی این زمین،به اشک ها و لبخندها تبدیل شود خاطراتت را در این غم خانه مهمان میکنم. گوهر یک دانه ام ای نازنین ای عشق من تا ابد یاد تو را در سینه پنهان میکنم.![]()

![]()

گر چه من دیگر نمیبینم تو را![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 21:14 توسط sara |
گل من گريه مكن
دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست
گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن
كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل ن گريه مكن
كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
فطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
دل به اميد ببند
نا اميدي كفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگريز
در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
گل من گريه مكن
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست!
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!
با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
تنهايي!
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين
را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببين!
حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن
خيس و خسته شود؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو
ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك
ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز !
گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!
با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه
!من نيز با چشمان خيس نوشتم
+ نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 23:57 توسط sara |
فراموش نكن و هيچگاه نپرسيدي كه چرا بهار زبياست و هيچگاه نگفتي لبخند براي چيست….. مگر حالا كه خشكيده است. و هيچگاه بهار احساسم را درك نكردي مگر حالا كه خزان زده است. كه ميستودمت و كوهي بودي كه فاتحانه دوستت مي داشتم وشبي بودي كه مهتاب وار منتظرت بودم. با اين حال فراموش نكن كه باغي را بهار بوسيد و باغي را خزان ربود و تو خورشيد هر دو باغ بودي... اینجاسرودن چه سخت است بدون وجود تو، بدون ياد تو ... 
هيچ گاه نفهميدي چرا گل سرخ معطر است ![]()
هيچگاه سرچشمه زلال چشمانم را پيدانكردي؛
با اين حال فراموش نكن عشقي بودي 
با عشق همنشين بودن چه سخت است بي نام آيينه وار تو ...
اينجا هر وقت عطر ياد تو در خونه جونم نمي پيچه انگاري خودمو گم كردم!
و از اوون به بعد مهلتي پيدا نمي كنم براي پيدا كردن خودم...
اينك شب از راه رسيده، كسي پشت درهاي بسته غريب، ترانه مي خواند...
«من براي تو مي خونم هنوز از اين ور ديوار ...»
بعضي شب ها صداي پر احساستو با گوش جان مي شنوم كه فرياد مي كند كه كجاست آن...
گاهي از تنهاييت مي خواني و گاهي از عشق، گاهي طلب، گاهي استغنا...
گاهي فنا و گاهي بودن محض.
از عشق كه مي خووني انگار من و به جايي دور از تصور مي بري...
هرچند که تو نيستي اما هر شب صداي تو براي من شعر ميخواند و با هم سفر ميرويم.
+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 22:46 توسط sara |
ريه هامو ميسوزونه آه سردم، که با درموندگی ويأس ، تمام راهو از سينه من ، تا پنجره ، ميره تا چشمامو ميبندم... هرچی با خودم ميگم ، اين همه بيتابی نکن ... آه نکش ... موندنی باشه ميمونه ... رفتنی هم باشه ، چه فايده ؟ مگه زوری ميتونی رنگ گلو عوض کنی؟ مگه زوری ميتونی پرنده رو مهمون يک قفس کنی؟ اگه عشق تو براش يک قفسه ، همه حرفای دلت براش تو حکم نفسه ... اگه نازنين ، تمام دلخوشيت ، بسته به يک نگاهـشه ! اگه واقعاً همونطور که ميگی ... دوسش داری .... ... بذار بره ! بذار اين پرنده از کنج قفس رها بشه ... شايد عيب از خودته ! شايد اين تنهايی ... ... اين قفس تنهايی ... شده زندون دلت ! نه ؟ نشده ؟ من که با تو ، سرِ بازی ندارم ، حرف و حديث حيله بازی ندارم ! يه نگاهی به خودت کن ، يه نگاهی به دلت ! - ببين از کجا ، رسيدی به کجا ! شايد عيب از خودته ! با قفست ! ... ... از تک و تنها تو قفس نشستن و دم تزدن ... ... دوست رو به چوب روندن و هم پيالگی با ناکست ! .... آره نازنين ، نگاه کن ! ببين از کجا ... ... رسيدی به کجا ! 
+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 0:55 توسط sara |
«بیاموزیم که از زندگی لذت ببریم.....» تمامی روابط ،آیینه هایی هستند که خودمان را به ما نشان می دهند و تمامی مردم آموزگارانمان به شمار می آیند ، دنیا هیچ چیزی نیست جز مدرسه عشق و تمامی روابطمان با پدر، مادر،دوستان، بستگان اشنایان و همسرهمگی دانشگاهی است که باید در آن معنی واقعی عشق ، ایثار و از خود گذشتگی را بیاموزیم در نهایت هدف تمامی روابط این است که به ما کمک کنند ، انسانی کامل تر و مهربان تر باشیم. انسانهای دورو ، صداقت را به ما می آموزند. انسانهای لجباز ، انعطاف پذیری را به ما می آموزند انسانهای ترسو ، جرات و شهامت را به ما می آموزند. انسانهای بی احساس ، عشق بی قید و شر ط را به ما می آموزند. انسانهای تحقیر گر ، عزت نفس را به ما می آموزند. انسانهای عصبانی مزاج ،آرامش و خونسردی را به ما می آموزند. و در نهایت ما از نشیب ها به فرازها می رسیم و از زشتی ها به خوبی ها پی می بریم و می فهمیم که اگر ضدها نبودند ما به درک و فهم چیزی نمی رسیدیم .........پس می توان تضاد را دوست داشت و پذیرفت ، چرا که باعث ارتقای کمالات انسانی ما و جهان می شوند....... و رابطه ها میان ما هر چقدر که طول بکشد ، یک ماه و یا چند سال!!! همواره به یاد داشته باشیم ، آن شخص به این دلیل سر راهمان قرار گرفته که چیزهایی در مورد خودمان در آیینه گفتار و اعمال او بیاموزیم!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 0:38 توسط sara |
ديگه حتي فراموش كردند كه انسانند و بايد انساني زندگي كنند.....
بيضي، خاطرهي خستهي دايرهاي بود 
كه داخل يك مستطيل گير افتاد.
روزي كه مستطيل پاك شد، 
بيضي هيچوقت گرد نشد.
از آن روز به بعد، كمين مينشست، 
مربع شكار ميكرد و آنقدر اسيرش ميكرد تا لوزي شود.
بعد آزادش ميگذاشت و ميگفت: سخت نگير! 
تقارن بيش از حد هم خوب نيست.





شايد من هم همون بيضي باشم
كه اين قدر خسته و رنجور شده
كه حالا دايره بودن آرزوش شده
تا بتونه پا در راه سفر بگذاره 
اما ...................، نمي دونم!

راستش با اتفاقات عجيب و غريبي كه اين چند وقته
دور و برم افتاده، ديگه نمي دونم چي درسته و چي غلط. !
ديگه نمي دونم صداقت چيه و دروغ كدومه. 
ديگه نمي دونم به چه كسي مي شه اطمينان كرد !
نمي دونم چرا آدمها، اين قدر فراموشكار شدند! 






+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 15:19 توسط sara |
تو رو به غربت من من که رو غزلواره ای غم انگیزم
بیا که خسته شدم بس که اشک میریزم
بیا که بی تو من از انتظار لبریزم
برای امدنت انتظار کافی نیست؟
چه وقت باید از این انتظار بگریزم
بیا سهمی از احساس و عشق و زیبایی
برای من کهخواهی کرد
به خواب دیده ام اما طلوع به پاییزم
همیشه چشم به راهت نشسته ام ای خوب
بیا که خسته شدم بس که اشک میریزم
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 13:22 توسط sara |

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 22:45 توسط sara |



هر شب نگاه من به کهکشان آرزوهایم دوخته و لبانم به دعا خوانده می شد و 
با امید می خواندم و دلم با امید آرام می گرفت .
هر شب قدم هایم را در آسمان زندگی
محکم تر و عاشق تر می ساختم و در زیر آسمان ابری فرود آمدن قطره های
زندگی طبیعت قدم برمی داشتم .دستانم را با گل شقایق زیبا می ساختم و با بوی 
گل سرخ مدهوش می شدم و به رویا های خیالم پا می نهادم .هر شب گلهای 
صنوبر را با اشک امید آبیاری می کردم تا از آنان صبر و بردباری بیاموزم .هر 
شب زندگی را آرزو می کردم و با ستاره های عمر خویش هم صدا می شدم و شعر
امید را می خواندم و با نگاه به درخشندگی شان به خواب می رفتم. 
ولی امشب دیگر
چشمان منتظری نخواهد بود که نظاره گر کهکشان آرزوی من باشد ، چشمانم تار
شده و لبانم دیگر دعای امید را زمزمه نمی کنند .قلبم آکنده از ناراحتی و 
ناامیدیست .دیگر دلم آرامش آسمان آبی امید نخواهد داشت ، برای من دیگر 
قدم زدن در زیر باران محبت فایده ای ندارد و دردم داروئی نخواهد داشت .صبرم 
دیگر تمام می شود و گلهای زیبای صنوبر را دیگر نخواهم یافت.گلهای شقایق
پژمرده اند و بوی و عطرزیبای گل سرخ مدهوشم نخواهد کرد .امشب دلم 
گرفته و دریای غمم پر موج است ، دیگر زندگی را آرزو نخواهم کرد و هر
لحظه منتظر جدایی از این دیارمی باشم .اشکهایم را با گلاب به روی گل سرخ
می ریزم و آن را آبیاری می کنم تا هیچ گاه دردم را فراموش نکند و من دیگر
دعا نخواهم خواند و به ستاره های عمر خویش خیره نخواهم شد زیرا دیگر
ستاره اي از عمرم نخواهد درخشید .امشب وداع همه را در جانمازآرزوی 
دعاهایم خواهم گفت ، سر بر سجده امید می گذارم و با آهی ناامیدی خویش
را می نگرم و برای آخرین بار بوی خوش گل شقایق را استشمام می کنم.
و به اوج آرامش میروم و دیگر انتظار نخواهم کشید و امید نخواهم داشت
و درآخرین لحظات نیز با چشمانی پر از اندوه و اشک جدایی خواهم گفت:
که دیگر در این دیار عاشق نخواهم بود 
و چشمانم را آرام می بندم تا دیگر نظاره گر این همه انتظاردرعاشقی نباشم . 
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 9:19 توسط sara |