|
اشـــــک غــم |
|
|
اگر نيستم چه بد!! اگر دريا بودم چه خوب... اگر نيستم چه بد!! اگر آسمان بودم چه خوب... اگر نيستم چه بد!! اگر رود بودم چه خوب... اگر نيستم چه بد!! اگر ابر بودم چه خوب... اگر نيستم چه بد!! اگر دست و پا بسته بودم چه خوب... اگر نيستم چه بد!! اگر كور بودم چه خوب... اگر مي بينم چه بد!! اگر لال بودم چه خوب... اگر حرف دارم چه بد!! اگر كر بودم چه خوب... اگر مي شنوم چه بد!! اگر...... ديگه بسه ... خسته شدم از اگر و اما اي كاش بودم و اگر نيستم چه بد....!!! مشق هایم! و لی مشق ها! . . و... خاطرات آن نگاه!! این هم سرانجام زیباکلام!! ! ![]()

با من تمام شد!
.
.
.
.
اینک من نیستم
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 15 مهر1385ساعت 23:13 توسط sara |
نا امید از همه کس غرق در فکرَت ِشیدایی و رسوایی خویش کوچه نوری بجز از تابش مهتاب نداشت و در آن نیمه شب لحظه هم در گذر ثانیه ها تاب نداشت عشق از دفتر پُر حادثه اش کلماتی به من ِ غم زده انشأ می کرد و دل بی تابم در حضور من و آن خلوت شب بیم از آن عشق پُر از افسون را خوب حاشا می کرد ناگهان باز شد از کوچه دل پنجره ای و گلی سرخ غریبانه به پایین افتاد گر چه بر چهره حیرت زده ام می خندید لیک رخساره اش از درد گواهی میداد درد ِسختی ناگاه، سینه ام را بفشُرد دلم از آن گل سرخ زودتر می پژمرد تاخت بر ذهن پُر از دغدغه و آشوبم یک سؤال کوتاه که پی ِ پاسخ آن به هر دری میکوبم که چرا انسانها؟ غافل از راز درون گل سرخ بهر ِ یک لحظه هوسرانی خویش همچو جلاد گل از شاخه جدا می سازند و پس از لذت کوتاه خود از پنجره ای گل پرپر شده در کوچه رها می سازند چهره گل از درد سخت در هم شده بود زیر احساس گناهی سنگین کمرم خَم شده بود نا خداگاه به کف بگرفتم آن گل سرخ تماشایی را گرچه با دیده خود می دیدم خطر ِ تـُهمَت و رسوایی را در ته ِ تُنگ ِ دلم جا دادم ساقه آن گل پرپر شده را آب دادم با اشک ریشه های تهی از قطره باور شده را غنچه های گل سرخ در درون دل من وا شده بود و سراپای وجودم از شوق زندگی بخش و مسیحا شده بود بوی ِعطر ِ گل سرخ در مشام ِ همه رهگذران می پیچید چشمهای گل سرخ غافل از وسوسه نا اهلان با همه می خندید شاخ و برگش چو نسیم هر طرف پَر میزد و ز ِدیوار دلم به همه سر میزد دلم از غیرت و غم خون شده بود زین همه بی مهری باز مجنون شده بود خواستم بار دگر تا به کف آرم او را باز گردانمش آن حُجب ِ خوش و نیکو را ناگهان رفت در اعماق وجودم خارش خشمگین گشتم و یاد آمد باز آن شب و کوچه و آن پنجره و دیوارش بعد یک لحظه تفکر کفتم شاید این گل آن شب دل ِ پُر مهر ِ کسی همچو مرا آزُردَست کو در آن نیمه شب از پنجره ای آن گل سرخ به من بـِسپُردَست!!![]()
![]()
![]()
قصه گل سرخ![]()
![]()
![]()
![]()

می گذشتم شبی از کوچه تنهایی خویش![]()
***![]()
***![]()
+ نوشته شده در شنبه 15 مهر1385ساعت 9:8 توسط sara |
شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 0:38 توسط sara |
می گفت زندگی توی جزئياته که اتفاق می افته........ و کليت، فقط مثل يه لانگ شات از تيترهای وقايع بدون شرحه.... لحظه ای که دوست عزيزی رو می بوسی،يا در آغوش می گيری يا به يادش اشک ميريزی يا لبخند می زنی اندوخته تو دانشِ ساليانِ تو نيست بلکه تو توی اون لحظه ی به خصوص با تمام خصلتهای انسانیِ بدو آفرينشت روبرويی، مثل روزی که به دنيا اومدی و نمی دونستی مادرت رو از کجا می شناسی. اين حقيقته که فقط ۲۱گرم از حيات ما زندگی ماست.و اين جزئيات خيلی کم وزن تمام درک ما هستن از بودنمون..... علم ميگه، در لحظه مرگ ۲۱ گرم از وزن ما کم ميشه.... وما ميدونيم اون، مجموعه ثانيه هايی است که واقعا زتدگی کرديم...لحظه ای که از ته دل برای کسی دست تکون داديم.... به بچه ای لبخند زديم.... براي کسی دعا کرديم.... از خوشی کسی ذوق کرديم...يا........... قدر ثانيه هارو می دونيم؟؟؟....همين. سبز باشید 
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 22:46 توسط sara |
باز يه بهانه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختنو داشته باشه .آره ... واقعا به اشکش می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد . فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود . هميشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه همينطوری بياد همه جارو آب ميبره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان . ****************** با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه . هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب
+ نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 22:0 توسط sara |
من به دستاي نگاهت دل خود رو مي سپارم ................... ................... هستيم يه قلب پاکه که برات هديه ميارم ................... هر جاي دنيا که باشيم واسه هم پر در مياريم ................... ميون اين همه فرياد ميشناسي رنگ صدامو ................... تو برام آب حياتي بي تو بودن مث مرگه ................... توعزيزترين ستاره از يه کهکشون دوري ................... مثل آسمون رويا آبي قشنگ دريا
واسه ما فرقي نداره که چقدر فاصله داريم ...................
ميدونم با گوش جونت ميشنوي ترانه هامو ...................
دل من قد يه دريا اما واسه تو يه برکه ...................
توي آسمون رويام تو پري شهر نوري ...................
تو برام رنگ خيالي توي بيرحمي دنيا .................. 
+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 21:45 توسط sara |
دل تنگی از نامردی زمونه خسته ای و بی تاب از این همه بهونه تنهائی و سنگ صبورهمه اگه کسی هم نیومد که بهت سر بزنه باید تو طاقت بیاری. مثل دریا آبی و صبور و مثل یک دشت خاموش هیچ کس نمی دونه که چه حالی داری همه .هستی و زندگی داره میره و عالم رو به زوالی داری خیلی دلت گرفته از خیلی ها ولی بازم به خودت می گی که باید بتونی یعنی که اصلا تو می تونی. بازم فراموشش نکن اونی رو که تو تاریکی ها تا حالا تنهات نگذاشته بدون تا تو باشی اونم باهاته ******************** توی اتاق تنهائی هات نشستی و می خوای از توی حریر نازک دلت قشنگ ترین حادثهء عمرت رو پیدا کنی تنها چیزی که دل خسته وبی پناهت رو آروم میکنه اما هر چیزو که بر می داری یادت میاد از یه زخم یا خنجر کینه عزیز ترین کست که بی رحمانه قلبت رو شکافته قلبی که مملو از عشق و محبته یعنی ممکنه که توی صندوق سینه حتی یه ذره محبت از کسی نداشته باشه ولی بلا خره از اون ته یه چیزی چشت رو می گیره لای یه دستمال مخمل سپید یه گل تازه و معطر به زیبایی جونی و عطر خوش عشق یادت میاد که گل رو اونی فرستاده که هر چند تو بعضی وقتا فراموشش می کنی ولی دل گیر نمی شه و همیشه هواتو داره اون وقته که اشک تو چشات جمع میشه یعنی تو اونو داری و .......................... قصة غربت و سرگردونيامو برای پنجرهها زمزمه كردم ... هم نفس با شبهای ابری و دلتنگی غصههامو بیصدا زمزمه كردم ... دنبال يه نيمه گمشده بودم كه با هم يه سيب كامل رو بسازيم ... دنبال حريفی بودم كه منو اون زندگيمونو بپای هم ببازيم ... گشتمو گشتم تا هميشه گشتم به همه پنچرهها سرك كشيدم ... قصة منو تو مثل مهر و ماه جستجو حتی برای نرسيدن ... تو منو اينجوری خواستی تك و تنها با نگاهی غريب و بي نصيب ... دنبال يه نام آشنا می گردم يه ستارهام يه ستارة غريبه ... يه ستارهام يه ستارة غريبه گوشة يه كهكشون بي نهايت ... راه را گم كردمو سرگردون و تنها وسط يه آسمون بی نهايت ... داری راهی می شوی به یک سفر دور. بار سفر می بندی. نگاه می کنی . فقط چشمان اشک بار عزیزی را می بینی که تمنای نرفتن را با سکوتش فریاد می کند. و دست التماسی که تنها سفر نکنی به سویت داز کرده. خسته ای و دل از همه چیز بریدی. می خواهی وداع آخرین دیدارت را داشته باشی. چون دیگر مجالی برای موندن نداری. جرس فریاد میکند در گوش دلت و تو نه دل رفتن داری و نه ماندن. می گه که بر گردی ، چون اون منتظرت می مونه. لبانت را مهر سکوت دوخته و نمی خواهی به دروغ بگی که بر میگردی. می دونی که این سفر برگشتی نداره. می ترسی فراموشت کند. اون هم از غم نگاهت فهمیده که............ سرش رو تکون میده . لباش رمق نداره. می خواد التماست کنه ولی فقط اشک........................ امونشو بریده. خودش رو به زور نگه داشته. دستت رو دراز میکنی و اون ناخوداگاه مثل یه موج خودش رو به دریای پر تلاطم آغوشت میسپره و به اندازهء فراقت راز می زنه. نمی تونی نگاهش کنی چون می دونی چیزی که با رمز اشک تو چشاش موج می زنه. می خواد از رفتن باز نگهت داره.ولی...........

+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 0:28 توسط sara |
من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی ولی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست به تويی که زيبايی محض بودی آنروز غروب عشق من بود من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم و گفتم که بايد او را زخاطر برد خورشيد رفت و شب امد ولی من هنوز روز را نديده ام اگر هر غروب طلوعی دارد ولی اين غروب طلوعی ندارد حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی غروب عشق اگر غمگين بود ولی برایم دوست داشتنی بود آمدي چه زيبا ...

پذيرفتي چه فريبنده ...
آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه...
با تو خوش بودم چه کودکانه ...
همه چيزم شدي چه زود ...
به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه...
نيازمندت شدم چه حقيرانه ...
واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه ...
و من سوختم چه بچه گانه...
اما هنوز هم دوستت دارم ..
+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 23:18 توسط sara |
وقتی آدم تنها میشه وقتی تو جمع منها میشه



وقتی میگن دوست داریم اما ریا رسوا میشه
وقتی چشات منتظرن که این خدا پیدا میشه
وقتی محبت میکنی جواب میده اون با تیشه
آب نمیدن خشک میکنن ساقهء گل رو با ریشه
قیچیه باغبونی آخه همدم گلها نمیشه
چقدر تفاوت میکنه دنیای سنگی با شیشه
لطافتا با سنگدلی یواش یواش عوض میشه
فقط تو رویا میمونه شب سیاه مهتابی شه
وقتی درخت توی بهار از خواب غفلت پا میشه
شکوفه بارون میکنه امید داره بهاری شه
خدا چرا امید میدی وقتی که باز خزون میشه



+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 17:16 توسط sara |
وقتی يه قناری كوچيك توی قفس داری،هر روز با ديدن پرهای زرد قشنگش و با شنيدن صدای دلنشينش،
بهش عادت ميكنی.به اينكه هر روز صداش رو بشنوی،
هر روز قشنگيش رو ببينی.......اما يه روز ميرسه
كه ميبينی حست عوض شده،يه رنگ و بوی ديگه گرفته.
احساس ميكنی بدون اون نمی تونی زندگی كنی...با خودت
فكر ميكنی كه اگه در قفس باز بمونه و اون بره،دل تو هم باهاش
ميره و تو بدون دل ميميری....ميخوای فقط مال خودت باشه.
حتی نميخوای ديگران از صداش لذت ببرن،چون ميترسی از دستش بدی.....
اون وقته كه فكر ميكنی عاشق شدی....عشق....همون كلمه ملكوتی و رويايی،
همون حس قشنگ كه هميشه دوست داشتی
بهش برسی...و حالا كه به دستش آوردی،ميخوای هرجور شده،
با چنگ و دندون،اونو حفظ كنی...حتی به قيمت زندونی كردنش
توی قفس!!!....(اما اين عشق نيست)
زمانی عاشقی،زمانی ميتونی ادعا كنی عشقت واقعيه كه رهاش كنی...در
قفس رو باز كنی و بذاری پرنده قشنگت پرواز كنه...آزاد آزاد...بذاری
اونقدر بره كه تو انتهای آسمون ببينيش...مطمئن باش
اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتنی باشه،
برميگرده.و اون وقته كه عشق شكوه و عظمتش رو نشونت ميده و تو واقعا خوشبختی....
اما اگه برنگشت........بسپاريش دست خدا....بذاری
اينقدر پرواز كنه تا به اون جايی كه ميخواد برسه.
به همون جايی كه دل كوچيكش شاد باشه و احساس سعادت كنه.
و تو.................درسته كه ديگه مال تو نيست
و برای تو آواز نمی خونه...درسته كه تحمل نبودن
و نداشتنش خيلی سخته...اما اگه اون راضی و خوشحاله،
تو هم بايد از خوشبختی و شادی اون خوشحال باشی.
و باز هم براش آرزوهای زيبا داشته باشی....
اگه تونستی اين كار رو بكنی،تونستی به يه احساس خدايی برسی،
تونستی حتی وقتی تركت كرد،بازم اين حس قشنگ رو توی دلت حفظ كنی
و عشقت رو بهش ابراز كنی.........اون وقته كه ميتونی
ادعا كنی عاشقی و به عشقت افتخار كنی...
+ نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت 22:43 توسط sara |
| ||||||