تبليغاتX
اشـــــک غــم

اشـــــک غــم

دل من سرگشته توست

نفسم آغشته توست

به باغ رویاها چون گلت بویم

در آئینه چون مهت جویم

تو ای پری کجایی؟

در این شب یلدا ز پی ات پویم

به خواب و بیداری سخت گویم

مه و ستاره درد من می دانند

که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل واشو

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 22:37 توسط sara |


شب پیش یکی از دوستان بودم با همدیگه صحبت کردیم

 از هر دری گفتیم از ایمان به خدا٬ از عشق و دوست داشتن٬ از تنفر٬ از

 مثل ها و حکایت هایه قدیمی٬ از وبلاگ نویس ها و

 از ارزش آدمی. زمانی که به این جایه صحبتمون رسیدیم

 این دوست نازنینم همین جمله ایی رو که من بالا نوشتم بهم گفت٬

 درست مثل بقیه حرفهاش که من رو به فکر

 وا میداره این جمله هم من رو به فکر وا داشت.

وقتی راجب این جمله فکر کردم خیلی چیزا دستگیرم شد.

مثلا زمانی که من وارد طلا فروشی میشم و یه انگشتر الماس نشان

۲۰ میلیون تومنی انتخاب

میکنم و میخرم٬ نشون میدم که من ۲۰ میلیون تومن تویه کیفم دارم٬ اما اگر

 با همون مقدار پول

وارد یه طلا فروشی بشم و یه انگشتر ۱۰۰ هزار تومنی انتخاب کنم

و بخرم نشوم دادم که من

 ۱۰۰ هزار تومن پول دارم دیگه کسی نمیاد کیف من رو بگرده

 و بگه که نه این خانم ۹۰۰/۱۹

دیگه هم تویه کیفش داره ولی نمیخواد خرج کنه.

البته ارزش این مسئله و آدم ها خیلی بیشتر از اینه که من بخوام با پول مقایسه بکنم٬

اما خواستم یه جوری بگم که همه منظورم رو بفهمن.

حالا آیا شما با من موافقید که" هر آدمی با انتخابش شخصیت خودش

 رو به دیگران ثابت میکنه"؟

پایدار و سلامت باشید

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 0:33 توسط sara |


تواضع را به درگاه خدا پيشکش کن و
 
او ترا موهبت سه گانه
 
آرامش سرور و عشق خواهد بخشيد.
 
 
اعتماد کردن مستلزم از ياد بردن گذشته و حرکت
 
 
 به سوی آينده و يا تلاش دوباره است
 
 
مهربانا ،
 
سایبانی از جنس اشک
 
و نیاز می خواهم تا سجاده دلم را در آن
 
 بگسترانم و با دستان خسته
 
 قنوتم از تو بخواهم که بر وجود
 
 سردم نور نگاهت را بتابانی و گلهای
 
 زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی.
 
 
 زندگی یک بازی نیست، عمر عزیز ماست.
 
می دانیم که با آن چه کار میخواهیم انجام دهیم؟
 
آیا تا به حال به معنای واقعی آن فکر کردیم؟
 
آیا از هر لحظه عمر خود حتی موقع سختی ها ، لذت بردیم؟
 
عملکرد ما در مقابل فرصت های بد ست آمده چه بوده؟
 
باید بدانیم که توانایی ما همیشه کامل نیست، گاهی ترس و تردید
 
راه را سد میکند و عادات بد را در ما ایجاد می نماید.
 
 اگر اکنون بدانیم
 
که تا یک ماه دیگر بیشتر زنده نیستیم،
 
 آنگاه وقت را چه خوهیم کرد؟
 
حرفی برای گفتن داریم؟ دلمان برای کسی تنگ میشود؟
 
 بیایید قدر همه ی این لحظات را بدانیم
 
 شاید فرصت کوتاه تر از تصور ما باشد
.
وقتی مستانه و بی قرار، بی هیچ حسابی و چشمداشتی ،
 
خود را به دل دریای زندگی می ریزند
 
 دریای زندگی نیز آغوش خود را به رویت میگشاید
 
و گوهر یگانی به دامانتان می گذارد.
 
اینگونه است تحقق حقیقت ناب زندگی
 
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
 
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
 
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
 
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
 
آنگاه که حتی گوشت را می بندی
 
 تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
 
 آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
 
می خواهم بدانم،دستانت را بسوی
 
کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
 
 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
 

مي خوام از تو بنويسم

                 از تو از دل شكستن ها

مي دونم باور نداري نه منو نه عشقمو

                        مي دونم من جايي ندارم در دنياي تو

مي خوام همون حرفهاي و بگم

                      که هميشه با ديدنت همه رفتند از ذهن من

مي خوام بگم كه ديگه خسته ام

                    خسته از همه چيز حتي تو

خسته از تموم بهونه هات

                  مي دونم ديگه نمي خواي بموني

اينو از نگاه سردت مي خونم

                 من اينك در تموم آه هاي سرد قصه تو را مي گويم

ديگر تموم

                ابرها

                   دريا ها

                            درختان

نام تو را به بي وفايي زمزمه خواهند كرد

چه كسي باور كرد كه

            من روزي چنين باشم

                    چنين آرام و بي احساس از تو بگويم.

************************************

هركي باحقيقته
تو دلش محبته
هر كي با يه قلب پاك
عاشق رفاقته
مثل من هميشه تنها مي مونه
يه غريقه كه تو دريا مي مونه 

خوش به حالت كه تو بي محبتي
بردي از ياد مرا
 

مثل طوفان اومدي گذشتي و دادي بر باد مرا
تو منو شكستي، آفرين به تو
با همه نشستي، آفرين به تو
تو بامن عهد و وفا رو بستي و خودتم گسستي، آفرين به تو

تو هنوز عشق مني اسيرتم
عمر مني اسيرتم

منو كشت اين دل غافل
يه پريشون دلم چيكار كنم
خونه دلم چيكار كنم
مگه آروم ميشه اين دل

چه كنم چشماي تو اشك چشمامو نديده
شور و حال عشق تو از دلم پا نكشيده

تا زموني كه پي محبتم مستحق غمتم
من ديوونه كه با حقيقتم مستحق غمتم

خوش به حالت كه تو بي محبتي
بردي از ياد مرا

مثل طوفان اومدي گذشتي و دادي بر باد مرا
تو منو شكستي، آفرين به تو
با همه نشستي، آفرين به تو
تو بامن عهد و وفا رو بستي و خودتم گسستي، آفرين به تو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 19:57 توسط sara |


امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز ارام.....ارام

باورت می شود....

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک ارامبخش "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم
 
 را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

" که چگونه.....! برای همیشه
 
 خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
 
تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت"

من سيلی خور عشقم !

سيلي خور تمام لحظه هاي زمان !

كسي كه حس مي كرد صداي باران آخر عشق است

و كبوتر قاصديست كه همتا ندارد!

ستاره چشمك مي زند تا شبي،

 كسي در اين وانفساي زندگي اميد وارانه زندگي كند...

كسي كه منتظر است...

سفر ....! چه زيباست ! ...

و عشق چه تلخ ... به تلخي گريه هاي نا تمام من !

به سردي دستان انتظار

***************************

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست .

گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست .

گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره .

يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 20:10 توسط sara |


 رفتم به دیدن او با یک عشق خدایی

 

با یک سبد پُر از گل در عین بی ریایی

  

گویی به من می گفتن پنجره های خونه

 

منتظرت نبوده برگرد برو دیونه

 

     هرچه به در کوبیدم نشنیدم

 

جوابی نشنیدم صدایی

  

یکی یکی گلها رو با گریه پر پر کردم

 

 

 با چشمای پر از اشک

 

 

 لحظه ها رو سر کردم

 

 

 در فکر پوچی عشق

 

 

 هوا کم کم تاریک شد

 

 

شب با سکوت سردش آروم آروم نزدیک شد

 

 

 شمعی پشت پنجره

 

 

 

با دست او روشن شد

 

 

روح سرگردون من قادر به ترک تَن شد

 

 

دو تا سایه رو دیوار دو تا جامو نوشیدن

 

طعم هوسهاشون رو با بوسه ای چشیدن

 

 

یکی یکی گلها رو با گریه پر پر کردم

 

شعر شکست

 

 عشق رو تا خونه از بر کردم

چيزهايي توي دلمان هست

 

 كه براي تنهايي خودمان نگه داشته ايم


چيزهايي كه برايش
واژه اي نساخته اند


….فكر مي كنيم فقط دل خودمان اين طوري است،


فكر ميكنيم
فقط دل خودمان غريبي ميكند،


فقط دل خودمان بهانه ميگيرد،


فقط ما پنهاني گريه
ميكنيم،


فقط ما پنهاني اشك مي ريزيم


بغض گلويمان را ميگيرد،


لب هايمان را
مي جويم،


با دست صورتمان را مي پوشانيم

.
قطره هاي اشك آرام آرام بر گونه
هايمان مي غلتند


صداي موسيقي مي آيد
.


كسي در دور دست آواز ميخواند
.
گريه
ميكنيم


چه كسي گفته است بايد راه احساس را بست؟
گريه ميكنيم


چه كسي گفته
است فقط بايد خنديد؟
گريه ميكنيم


چه كسي گفته است نبايد گريه
كرد؟

****
گريه ميكنيم وسبك مي شويم
بال ميگيريم


پروازميكنيم مثل
يك پر
مثل يك پرنده
،


مثل يك برگ زرد پاييزي
مثل قطره اي كه در اقيانوس رها
مي شود

****
….
وكسي حرفهايمان را مي شنود


كسي حرفهايمان را مي
فهمد


كسي در گوش دلمان نجوا ميكند


كسي هست كه در تنها ترين لحظه هاي تاريخمان
با ماست


كسي هست كه از پرده هاي رنگارنگ دلمان به ما نزديكتر
است

****
ومي بينيم خيلي ها با او به نجوا نشسته اند


هر كسي در گوشه
اي زانو بغل كرده است وآرام آرام اشك مي ريزد


اشك زبان ناگفتني هاست،


اشك
زبان بين المللي اهل دل است


مي بينين خيلي ها آرام آرام اشك مي ريزند،


خيلي
ها حرف نا گفتني دارن


خيلي ها دلشان يك حالي مي شودكه نمي توانند
بگويند


خيلي ها آن بوي سبز وگرم را شنيده اند


خيلي ها آن حضور خاص وعجيب را
احساس كرده اند

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 12:26 توسط sara |


می خوام امشب باهات حرف بزنم حتی اگه واسه اخرین بار باشه

 پس خواهش میکنم به حرفا م گوش کن

 هر چند برات تکراری شده باشن !!!!!!!!!!!

مدتیه ننوشتم :دلم واسه حرفها و نوشته های دلتنگیم تنگ شده .

دلم واسه مداد و بوی برگه های خیس از اشک تنگ شده .

دلم واسه جملات پر از حسرت و بغض تنگ شده .

دلم واسه نوشتن جمله ی درشت و قرمز رنگه دوستت دار

م عشق من واسه تو تنگ شده .

دلم واسه هر چیزی که یاد تو رو توی خاطرم تداعی می کنه تنگ شده.

دلتنگتم قشنگم !!!!!!!!!!!!!!

دلتنگه مهربونیات .......... دلتنگه نوازشات ................ دلتنگه..............

میدونم !!!!!!!!!!!!! میدونم برنمی گردی

ولی می خوام بدونی واسه داشتن تو چقدرپر پر زدم و هیچ نصیبم نشد.

میدونی بعد رفتن تو همه چیز این خونه به من دهن کجی می کنن حتی گلهای

 رز قرمزی که با شیطونی از باغچه ی

بابای تو چیدیم.

حتی اون عکس یادگاریمون که همیشه توی گنجه ام قایمش میکنم

 و هر وقت دلم واسه چشمای قشنگت تنگ می شه اونو

در میارم و یواشکی واست اشک میریزم توی تنهاییم .

همیشه می گفتی تو رو خدا گریه نکن !!!!!!!!!!!!!

می گفتی اگه منو دوست داری گریه نکنه می دونستی

 که تا پای جونم دوستت دارم

منم به خاطر تو دیگه گریه نمی کردم .

 پس چرا الان هرچی برات گریه میکنم بر نمی گردی

پس چرا حالا هر چی برات زار می زنم کسی نیست

 که دست مهربونش رو رو ی موهام بکشه

و بگه جون من دیگه گریه نکنه.

بیا تو رو خدا بیا

قول می دم .................. قول می دم دیگه گریه نمی کنم

مگه نگفتی دوست دارم وقتی خسته و بریده از همه ی دنیا به خونه بر می گرد

م تو رو از سر کوچه تو قاب پنجره منتظر خودم ببینم.

مگه نگفته بودی . خودت گفتی یادته؟؟!!؟؟!!!!

پس چرا نمی یایی من چشم به راه تو؛توی قاب پنجره خشکم زده .

دیگه گریه هم نمی کنم چون دیگه اشکی ندارم .

 این روزا کارم فقط شده بغض کردن و پشت پنجره زل زدن

همش منتظر هر لحظه بیایی و در بزنی ...........................

می خوام اونقدر باهات حرف برنم تا از دستم خسته شی و پلکهات سنگین

 بشن و همینجا خواب شی

شاید اینجوری بتونم تو رو کنار خودم نگه دارم .

اونقدر غمهای دوریت واسم زیاد شده که روزهای

 شاد با تو بودن دارن فرا موشم می شه

فقط با قدم زدن رو برگهای خشک زرد یاد تو و اون روزهای طلاییمون مافتم

یادته چه روزهای قشنگی !..... !.................

ما شاد و بی خبر از روز جدایی باهم قدم به قدم راه می رفتیم و

 هرکسی را می دیدیم تنها روی یه نیمکت

نشسته و توی خودش غرق شده. در گوشم می گفتی حتما عاشق شده!!!!!!!!

من می گفتم نه حتما ترکش کرده و هردو بلند بلن

د می خندیدیم و از کنارش رد می شدیم

حالا می فهمم اون سر به گریبون گرفتن ها یعنی چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حا لا می فهمم...............................

نمی دونم ؛دیگه واقعا نمی دونم چی بگم مگه من ..........................

نمیتونم دیگه از بس خودمو سر زنش کردم ...............................

اینقدر به خودم اره و نه گفتم تا رسیدم اینجا .......................

دیگه فگر کنم رسیده باشیم................................

کجا؟؟ خب معلومه ؟؟؟......................

اخر خط.......................!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 11:15 توسط sara |


آمدم كه بمانم ، شايد تو هم بماني ...

 

بماني براي دلم ؛ براي تنهايي هايم .

 

 فرياد دلم را از سكوتم بشنوي ، فرياد دلت را از نگاهت بخوانم ؛

 

تنهايي ام را باور كني ، دلم را باوركني ، سكوتم را بشنوي ...

 

كاش فاصله يك رؤيا بود . كاش باورمي كردي دور از نگاهت ؛

 

دور از دستانت ، دلت را باور كرده ام ؛ به مهرباني ات دل سپرده ام ...

 

نمي خواهم زنجيري باشم براي بال پروازت ، براي اوج گرفتنت ،

 

    براي مهر ورزيدنت ...

 

مي خواهم يكي شدن را تجربه كنم ؛ درسايه ي نگاهت ، درگرمي دستانت،

 

    در استواري شانه هايت ...

 

از بي تو بودن مي ترسم ؛ بي آنكه با تو بودن را تجربه كرده باشم ...

 

آمدم كه بهارباشم برايت ؛ حتي اگر پائيزي ... حتي اگر زمستاني !

 

مي خواهم بهارت باشم تا بخندي ، تا شكوفه كني ، تا غم چشمانت آب شود ،

 

    تا دلت آرام شود ...

 

مي خواهم تابستانت شوم تا سبز شوي ، رود چشمانت بخشكد ،

 

   درياي مهرباني ات جاري شود ...

 

كاش مي شد تكيه كنم بر شانه هايت ، بر دلت ، بر دستانت ...

 

كاش مي شد بماني برايم ؛ براي دلم ، براي دستانم ...

 

اگر اينگونه مي شد ؛ دلت بود ودلم ، نگاهت بود ونگاهم ، توبودي ومن ،

 

سرم بود و شانه هايت ...  بي هيچ سخني ؛ بي هيچ گلايه اي ...

 

اگر اينگونه نباشد ؛ من مي مانم و من ، من مي مانم و يادت ،

 

دستانم مي ماند و سرما ... بي آنكه گرماي دستانت را حس كرده باشد ،

 

سرم مي ماند و بي ساماني ... بي آنكه تكيه بر شانه هايت داده باشد ،

 

دلم مي ماند و سرگرداني ...

 

حالا من هستم و تنهايي ؛ من هستم و من ...

 

و كسي كه هيچ وقت نداشتم  ..

یه سنگ کافیست برای شکستن یه شیشه!

 یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب!

 یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن!

یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگي ولي افسوس ..

مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي......

اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها

ازچشمات جاري ميشه

اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد

که آدرس بهت بده چون غير از تو کسيي اونجا نيست

هرگز متنفر نشو حتي از اون کسي که دوستش داشتي ولي حالا نداري.

بسيار بخند حتي براي کسي که در بغلش گريه کردي.

هميشه لبخند بزن حتي به کسي که ازش متنفري .

نگران نباش حتي اگر ديدي دست رفيقت تو دست ديگريه .

از ديگران کم انتظار داشته باش.

ساده زندگي کن.دوست خوبي داشته باش چون تنها دوسته

 که برات باقی می مونه

مينويسم همه با تو نبودن ها را تا تو از تنهايی مرا به با تو بودن ببری.

و من باور کردم نگاهت را و دلتنگيم را سکوت خواهم کرد

 ا گر چه به اندازه ی خدا رسيده باشد"

ساده بگم برات بدون حرف و تلاتم خالی از رنگ و ريا نه به اندازه خود نه به اندازه

 دنيا نه به مقياس زمان دوستت دارم به اندازه عشق

به چشمانم نگاهی کن مرا در خويش معنا کن برای

عشق ورزيدن مجالی خوش مهيا کن

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم

 چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم

تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه

 قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

 چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

 يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم

 برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.

پاینده باشید عزیزان

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 9:59 توسط sara |