|
اشـــــک غــم |
|
|
به اندازه تمام عاشقانه های روی زمین است برای او که به رنگ آبی دریاهاست کسی نیست جز عزیزم و بهترینم اکنون چون درختی خشک و بی بارم و گلی خشکیده در سینه دارم و من هنوز در تردیدم که آیا گریزی از این فاصله نبود ؟ و من هنوز در اندیشه اینم بعد از تو از کدام دریچه آسمان را به تماشا بنشینم و من هنوز در پاسخ این سوالم که آیا براستی خود کرده را هیچ تدبیری نیست پس نقش تو در این ره چیست ؟ آه نمی دانم که این تقدیر من بود یا سرنوشت تو بود
تقدیم به کسی که وسعت قلبش
برای او که آفتاب مهرش هیچگاه در قلبم افول نمی کند


















![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 1:57 توسط sara |
حرفی ندارم! احساس من بازي نبود كه توباهاش بازي كني ! خسته ام از همه کس و هیچکس از همه چیزو هیچ چیز بغضی است بی خيال رهايش ميکنم، نميرود... گويی که نشستن در قفس سینه ام عادت روزانه اش شده! اما هیچ حرفی برای گفتن ندارم .دارم خفه میشم
به پشت سرم نگاه مي كنم ، تنها نيستم
.آنان دوستند يا دشمن ؟ديوانه ميشوم و علاجي نيست من برم دیگه دارم میمیرم برام دعا کنید که آرامش داشته باشم. 
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 22:41 توسط sara |
اين جنگل از آن من است
اسم درختانش غم است
با ياري اشکهايم
دريايي مي سازم
با ياري درختهايم
قايقي مي سازم
من هنوز از سمت غروب
قصه اميدت را با تمام وجود گوش مي دهم
مقصدم روشن نيست
مي خواهم چون فروغ از شب بگذرم
به سمت اميدت پارو مي زنم
شايد پشت دريا دستاني باشند
تا ياري دستانم باشند
قلبم چون کويري بي آب
بار ها از تشنگي شکسته است
اما من دريا را قايق را قصه امید تو را
مدام برايش مي خوانم ...
+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 15:20 توسط sara |
در این ساحل و در میان ماسه و کف
برای همیشه گام بر میدارم
مد ، جای پای مرا محو خواهد کرد
و باد ، کف را از میان
لیک دریا و ساحل ،
تا ابد خواهند ماند .
یک بار مشتم را از مه پر کردم
آنگاه مشتم را گشودم ، کرمی در دستان بود .
دستم را مشت کردم دوباره گشودم ، گنجشکی در میان دستانم بود
دستم را برای سومین بار مشت کردم و باز گشودم
مردی با صورت اندوهگین دیدم در آن که به بالا مینگرد
باز دستم را مشت کردم و گشودم ،
چیزی جز مه در آن ندیدم
...
اما آواز شیرینی شنیدم !
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 18:19 توسط sara |
تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟ آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست اسارت را بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي! از بند واژه ها به در آيي وجهاني دگر آفريني بياموز كه زلالي را نه فقط در آب هاي زلال
و پرواز هميشه هم رهايي بخش نيست؟
كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟
بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را
همدلي با سايه را
بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست
بياموز تا نو شوي از نو بيافريني
بياموز كه ديگر اميد حرفي براي گفتن ندارد
بياموز تغيير را تحول را
اما از بن و ريشه تغيير ده!
بلکه در گل آلودي مرداب ها هم مي تواني بيابي
بياموز كه وفا هميشه هم وفا نمي آموزد
از بي وفايي وفا بياموز!
از بي ثمري ثمر
از خشم مهرباني
از نفرت عشق
از مرگ زندگي
بياموز كه آموختن مرز ندارد
و بي مرزي آموزش رايگان طبيعت است.
+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 18:55 توسط sara |
سلام عزیزم ای کاش می توانستیم بغضهایمان را به آسمان هدیه دهیم تا بر احساس ترک خورده مان نم نم طراوت ببارنند. ای کاش صدای طبلهای تظاهر بر سکوت سادگیمان طنین نمی انداخت. عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است . محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود. هميشه دوست داشتم ابر باشم. چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است
قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند.
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 23:13 توسط sara |
کاغذتم احساستو روم بنویس عصبانیتتو روم خط خطی کن اشکاتو باهام پاک کن حتی اگر سردت شد بسوزونم تا گرم بشی اما.... اما هیچ وقت دورم ننداز.......

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 17:9 توسط sara |
+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 1:36 توسط sara |

من که دلگير طعنه هاي سنگم
من که فرياد سکوتم به آسمان رسيده
در جستجوي اشک چرا روانه ي آسمان شوم
من که به دل نزديک ترم چرا پل تنهايي ام را بشکنم
حيف از اين سکوت نيست
در جستجوي هياهو چرا؟
چرا همدم صخره شوم
چرا به سنگ بگويم که چنينم و چنانم ؟
که سنگ بشکند و رودخانه ببيند و رازم بر ملا شود ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 13:23 توسط sara |
| ||||||