|
اشـــــک غــم |
|
|
از دوستانی که نظر دادند کمال تشکر را دارم و باید عذر خواهی کنم از کسانی که نتونستم بهشون سر بزنم!!ایشالله جبران می کنم امیدوارم از داستانی که اپ کردم نتیجه گیری خوبی کنید و زود در مورد دیگران قضاوت نکنید!وهمیشه خودتون را جای دیگران بگزارید! چرا ما باید قربانی یه مشت حرف مفت باشیم؟؟؟اخه چراااااااا؟؟
سلام به همه دوستا ن!!!!! خوبید؟خوشید؟اره منم بدک نیستم!!می گزرونیم دیگه!!!![]()
![]()
من این روزها رو حیه ای جالبی ندارم برام دعا کنید
از این که این اپ را به این موضوع اختصاص دادم از همگی عذر می خوام کوچیک همتون سارا!دوستون دارم!
![]()
![]()

راهبي در نزديکي معبد زندگي مي کرد . در خانه روبرويش يک روسپي اقامت داشت . راهب که مي ديد مردان زيادي به آن خانه رفت و آمد دارند . تصميم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : " تو بسيار گناهکاري . روز وشب به خدا بي احترامي مي کني . چرا دست از اين کار نمي کشي ؟ چرا کمي به زندگي بعد از مرگت فکر نمي کني . " زن به شدت از گفته هاي راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست . همچنين از خداي قادر متعال خواست که راه تازه اي براي امرار معاش به او نشان بدهد .اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد.
بعد از يک هفته گرسنگي , دوباره به روسپي گري پرداخت .اما هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم مي کرد از درگاه خدا آمرزش مي خواست .راهب که از بي تفاوتي زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود فکر کرد : " از حالا تا روز مرگ اين گناهکار , مي شمرم که چند مرد وارد آن
خانه شده اند . "
و از آن روز کار ديگري نکرد جز اين که زندگي آن روسپي را زير نظر بگيرد . هر مردي که وارد خانه مي شد , راهب ريگي بر ريگ هاي ديگر مي گذاشت .مدتي گذشت . راهب دوباره روسپي را صدا زد و گفت : " اين کوه سنگ را مي بيني ؟ هر کدام از اين سنگها نماينده يکي از گناهان کبيره اي است که انجام داده اي , آن هم بعد از هشدار من . دوباره مي گويم : مراقب اعمالت باش ! "
زن به لرزه افتاد , فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشيماني ريخت و دعا کرد : " پروردگارا, کي رحمت تو مرا از اين زندگي مشقت بار آزاد مي کند ؟ "خداوند دعايش را پذيرفت . همان روز , فرشته ي مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .

روح روسپي , بي درنگ به بهشت رفت . اما شياطين , روح راهب را به دوزخ بردند . در راه , راهب ديد که بر روسپي چه گذشته و شِکوه کرد : "خدايا , اين عدالت توست ؟ من که تمام زندگي ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ مي روم و آن روسپي که فقط گناه کرده , به بهشت مي رود !"
يکي از فرشته ها پاسخ داد :
" تصميمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر مي کردي که عشق خدا فقط يعني فضولي در رفتار ديگران . هنگامي که تو قلبت را سرشار از گناه فضولي مي کردي , اين زن روز وشب دعا مي کرد . روح او , پس از گريستن , چنان سبک مي شد که توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم . اما آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم ."

نمی خواستم بگم ولی انگارررررر........باید بگم
اومدم از عشق بنويسم از عشقي که نگفتنش بهتره
اين روزا هيچ کس حرمت عشق رو نگه نمي داره!
چرا عشق؟!
از عشق بگذريم!
آدما حرمت همديگروهم نگه نميدارن چه برسه به عشق!
تو اين دودو دم يک نسيم کوچولو کجاست ؟
بوي عشق ديگه نمياد همه جا شده پر از نفرت و مصيبت
زندگي منم تاريک و سياهه
تمام زندگي پر از دروغه
اين يک شعار نيست حقيقت محضه
چرا عشق خراب بشه؟!چرا ديگه هيچ خبري از با وفايي نباشه؟
چرا تمام گلهاي حقيقت و صداقت پژمرده شدن؟
مگه زندگي بدون وفاداري هم ممکنه ؟
بغض کهنه اي راه گلومو بسته نميتونم تمام حرفامو به زبون بيارم!
از عشق شروع کردم با نفرت تمومش مي کنم اما اينها همش حاشيه روي بيش نيست
!چرا ديگه آرزويم بي آرزوييست؟
چرا مردم اينقدر بي معرفت و بي وفا شدن؟
چرا تمام آدما دنبال منافع خودشون هستن
چرا فقط تو قبرستون صداي گريه و محبت ورزي ميات؟
خدا غم رو آفريد که من به يادش باشم
اما اين غمها ي بزرگ منو از خودش دور کرد
همش دروغه
عشق راهي شده براي رسيدن به هوس...
آدما اينقدر پست شدن که فقط به فکر خودشون هستن
حالم از تمام آدما به هم مي خوره
چه طوري دلشون ميات آدم رو ..........!در حاليکه مي گفتن............!!!
کدوم جاده!بي وفا اينه رسم رفاقت؟!
اي کاش لا اقل ارزش دوستي رو نگه مي داشتن
دلم پرتر از اون چيزيه که بخوام تو نوشته هام بيارم
خلاصه تمام آدما بي معرفت و...شدن
اميدوارم تمام دنيا خاکستر بشه و ديگه جاده اي نباشه
که توش نامردي ديده بشه از تمام دنيا متنفرم!!!
ممنونم که توجه کرديد!
به نظر شما همچين دنيايي ارزش داره؟؟؟؟


برا همگی ارزوی موفقیت دارم:حق نگهدارتون![]()
![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 21:9 توسط sara |
| ||||||