|
اشـــــک غــم |
|
|
تيشه ي بي ريشه نشو ... تنها ، دعايش كن .. خسته تر از همیشه داشتم قدم میزدم و توی افکار خودم سیر میکردم صدای اشنایی به گوشم رسید برگشتم و نگاه کردم چیزی نبود فکر کردم شاید خیالاتی شدم اما بعد از چند لحظه دوباره اون صدارو شنیدم ولی باز هم ندیدم خدایا چقدر این صدا اشناست یعنی کی میتونه باشه؟شاید کسی میخواد با من شوخی کنه؟ ولی اینجا کسی غیر از من نیست باز هم اون صدارو شنیدم ولی ایندفعه من رو صدا میکرد خیلی ترسیده بودم باز هم اسم منو صدا کرد و از من خواست که برگردم نمیدونم چرا؟ ولی برگشتم وقتی به اون نیمکت قدیمی مدرسه که خیلی ازش خاطره داشتم رسیدم اون صدا رو بجای اینکه با گوشهام بشنوم توی وجودم احساسش میکردم خدایا یعنی یه نیمکت معمولی میخواد با من حرف بزنه؟وقتی این سوال رو از خدا پرسیدم یک صدایی اومد که اهای دختر حالا من برات فقط یک نیمکت معمولی شدم؟ از سوالم خجالت کشیدم خاطراتی داشتم باز همون صدارو از نیمکت شنیدم ولی ایندفعه صدا زد اهای دختر تو که حالا موقع عبور از اینجا حتی یه نگاه هم به من نمیکنی میدونی چرا با اینکه قدیمی ترین نیمکت مدرسه ام و کهنه شده ام ولی هنوز دوام اورده ام؟جواب دادم نه نمیدونم نیمکت شروع کرد به بازگو کردن خاطرات رو به من کرد و گفت بهترین لحظات زندگی من توی این مدرسه وقتی بود که تو و عشقت می اومدین اینجا می نشستین و از عشق و دوست داشتن حرف میزدید عشقی که شاید من تجربه اش نکرده بودم ولی خیلی خیلی خوب راه و رسمش رو از شما دوتا یاد گرفتم فقط به امید این بوده که برای یک بار دیگه هم که شده وجود شما دوتا رو با هم دیگه اینجا حس کنم از من خواسته تا یکبار دیگه با کسی که خیلی دوستش داشتم بیام به دیدنش و به اخرین ارزوش برسونمش.... بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که راه و رسم عاشقی رو از من یاد گرفتی دروسته؟؟؟؟ درس عشق رو هنوز بهت نگفتم س گوش کن.می خواستم مهمترین درس عشق رو کامل برای نیمکت شرح بدم اما پشیمون شدم ترجیح دادم این درس رو توی یک کلمه بگم"جدایی" به جدایی ختم شده بود؟ زندگی بی هدف چه لذتی میتونه داشته باشه؟؟؟ دیگه هیچ وقت توی مدرسه نیمکت خاطراتم رو ندیدم به راستی نیمکت عاشق واقعی بود یا من؟؟؟؟ اری به راستی که او شوق دیدار داشت...... وافسوس دوري تو را بخورم درختان جاده زندگي ام در حال خشك شدن هستند افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي 
وقتي مي بيني سر شاعري پايين است، 
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
با اینکه صدا اشنا بود ولی احساس میکردم یک چیزی باید غیر طبیعی باشه![]()
![]()
![]()
![]()
راست می گفت اون برای من فقط یه نیمکت معمولی نبود از این نیمکت ![]()
![]()
![]()
اگه هنوز از بین نرفتم و زنده ام![]()
نمی دونستم باید چه جوابی به نیمکت بدم این پیر خاک خورده
وای خدای من تو خودت که بهتر می دونی چی شده!پس چه جوابی بهش
چاره ای نبود باید بهش میگفتم رو به نیمکت کردم و گفتم تو گفتی
گفت اره منم گفتم مهمترین و اخرین![]()
نیمکت با شنیدن این حرف داغون شد یعنی عشقی که به امید اون دوام اورده بود
دیگه دلیلی برای ادامه زندگی نداشت چون به هدفش نرسیده بود ![]()
![]()
![]()




ایا اين تقصير من هست تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم؟.........
![]()
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زد
افسوس كه هرچه بدوم وبدوم تو دور و دورتر ميشوي ...... اما خوشبختي من در با تو بودن بود افسوس كه خوشيهايم تمام شد افسوس كه با هم بودن ما تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز ..........ميخواستم زندگي كنم در را بستند ميخواستم ستايش كنم گفتند خطرناك هست ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است ميخواستم گريه كنم گفتند بهانه هست ميخواستم بخندم گفتند ديوانه هست به راستي سخن گفتم گفتن بيهوده است پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد ميخواهم پياده شوم حالا مدتهاست كه پياده شدم از همه زندگيم فقط خاطراتم باقي مانده وبس.......................![]()
![]()



+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 12:34 توسط sara |
سلاااااااام به همه دوستای خوبم که همیشه با نظرات قشنگشون این وب رو قشنگ تر کردن سزاي پريدن تفنگ نيست در كارگاه رنگرزان ديار ما رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست از بردگي مقام بلالي گرفته اند در مكتبي كه عزت انسان به طعم شراب و شرنگ نٍيست . مدتی است که خودم را گم کرده ام.... در کجا و چگونه نمیدانم فقط میدانم دیگر اعضای بدنم به اختیار من نیستند واز من اطاعت نمیکنند" چشمم چیزهایی میبیند که نباید ببیند............. زبانم حرفهایی می گوید که نباید................. دستم کارهایی میکند که نباید.................. پایم جایی میرود که نباید...................... قلبم برای چیزهایی میزند که نباید......... خدایا مرا به خودم بر گردان........... روزي جغدي روي کنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.زندگي را تماشا ميکرد رفتن و رده پاي ان و ادم هايي را مي ديد که به سنگ و ستون به در و ديوار دل مي بندند.جغد اما مي دانست که سنگها ترک مي خورند ستون ها فرو مي ريزند درها مي شکنند و ديوارها خراب مي شوند او بارها تاج هاي شکسته غرور هاي تکه پاره شده را لا به لاي خاک روبه هاي قصر دنيا ديده بود او هميشه اوازهايي درباره ي دنيا و ناپايداريش مي خواند و فکر مي کرد شايد پرده ي ضخيم دل ادمها با اين اواز ها کمي بلرزد. روزي کبوتري از ان حوالي رد ميشد اواز جغد را که شنيد گفت:بهتر است سکوت کني و اواز نخواني. ادمها اوازت را دوست ندارند غمگينشان مي کني دوستت ندارند و مي گويند بد يمني و بد شگون و جز خبر بد چيزي نداري قلب جغد پير شکست و ديگر اواز نخواند... سکوت دو اسمان را افسرده کرد انوقت خدا به جغد گفت: اواز خوان کنگره هاي خاکي من پس چرا ديگر نمي خواني؟ دل اسمانم گرفته است.جغد گفت:خدايا! ادمهايت مرا و اوازهايم را دوست ندارند خدا گفت: اواز هاي تو بوي دل کندن مي دهد و ادمها عاشق دل بستنند دل بستن به هر چيز کوچک و بزرگ .تو مرغ تماشا و انديشه اي و انکه مي بيند و مي انديشد به هيچ چيز دل نمي بندد.دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين کار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان که اواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ! جغد به خاطر خدا باز هم در کنگره هاي دنيا مي خواند و انکس که مي فهمد مي داند اواز او پيغام خداست بلكه بر حرص و ولع آدمي افزوده شده. از طرفي ديگه آدمي در اجتماع اختيار خودشو نداره



![]()
خيلي وقتها سريع متن يه وبلاگ و مي خونم و مي رم سراغ نظرات!!
دنياي قشنگيه!مخصوصا اگه زياد باشن! يه عالمه ادم جور واجور که معمولا برا نظر دادن نميان ميان درد دل کنن و بگن که بشون سر بزنيم.....
و همراهشون باشيم!يه جوربيان حضور همدل يافتن يه دوستي خاموش اما زيبا!گاهي انقدر محو نظرات مي شم که متن ميشه حا شيه و زحمت وبلاگ نويس رو نمي بينم!
البته کم کم دارم سعي ميکنم اين عادت رو ترک کنم وبلاگ رو به احترام نويسنده بخونم و نظر واقعي بدم نه اينکه يه سلام و به به الکي بگم و ادرس وبلاگمو بدم!اميدوارم موفق شم.



بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست سوگند مي خورم به مرام پرندگان در عرف ما،
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست
رنگ نيست دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را فرقي ميان






که مي گويد:((انچه نبايد دلبستگي نشايد!))


تحريف حقيقت آدمي شده و مثل آب دريا شور كه نه تنها رفع تشنگي نميشه
اگر گريه کني ميگن کم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ،
اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ،
دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست
وصيتنامه فريدون فروغي : "بگوييد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت
ولي آن را نشناخت مهربان بود
ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوشي بود
ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد "



دوستان عزیز:
همچنين برايتان آروزمندم صبور باشید
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مىکنند
چون اين کار سادهاى است
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ وجبرانناپذير مىکنند
و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوید.
فدای تک تک شما

+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 13:35 توسط sara |
| ||||||