|
اشـــــک غــم |
|
|
قلب چیه؟ قلب بعضی ها کوچیکه قد گنجشک قلب بعضی ها بزرگه قد دریا قلب بعضی ها از سنگه قلب بعضی ها از شیشه و قلب بعضی ها آهنی قلب بعضی ها مهربونه رنگش آبی قلب بعضی ها جنگ جو رنگ قرمزه قلب بعضی ها از کینه پر رنگش سیاه قلب بعضی ها از صداقت پره رنگش سفیده .بعضی ها قلبشون خیلی وصله داره بعضی ها هم قلبشون اصلا زخمی نیست بعضی ها قلبشون زیر آوار حوادث زندگی خم شده بعضی ها قلبشون له شده از بس کسی اومده تو دلشونو رو قلبشون لگد کرده بعضی ها قلبشون شکستست ولی بعضی ها از تمیزی برق میزنه بعضی ها هم قلب ندارن. اینا دودستن اونایی که قلبشونو دادن یکی دیگه و اونایی که قلبشون رو دور انداختن. تو قلبت چه جوریه؟ تا حالا با قلبت صحبت کردی؟ چند بار خوردش کردی؟ چند بار به خاطر کس دیگه اونو فرش زیر پاهاش کردی؟ چند بار ازش پرسیدی میخواد چه جوری زندگی کنه؟ چه قدر دوسش داری؟ قلبتو چند بار خونه کسی کردی که بعدش ولت کرده و رفته؟ تاحالا قلبتو به کسی دادی که بدونی تا آخرش پات ایستاده؟ تا حالا به کسی دادی که حتی تو بدترین شرایط زندگیشم قلبتو ترک نکرده و تا آخرش قلبتو محکم چسبیده و حاضر نیست روش خال بیفته؟ تاحالا قلبتو به کسی دادی که قدرشو بدونه؟ حتی واسه ناراحت نشدنت حرفی نزنه؟ یا اگه دلش خیلی پره اونو سر تو خالی نکنه؟ اصلا کسی پیدا میشه که لیاقت قلب کس دیگه ای رو داشته باشه؟ اگه هست کجاست؟ خدا به همه ی ما قلب داده و قلبی نیاز نداره. پس اون کیه غیر خدا که لیاقت قلبارو داره؟ بعضی ها قلبشونو گذاشتن تو یک صندوق بزگ و بازش نمیکنن تا مرگ بیاد سراغشون و به جاش قلب بقیه رو میشکنن. اینا آدمای خدخواهی هستن که فقط خودشونو دوست دارن. مواظب قلبت باش ولی نه اینکه اونو فقط برا خودت بدون مواظبش باش چون خیلی قیمتیه و دیگه پیدا نمیکنی
قلب هابا هم متفاوت هستن
از تنها چیزی که میترسیدم این بود که کسی پا بگذاره تو قلبم.
حاضر بودم تمام زندگیمو بدم ولی کسی تو قلبم نباشه.
فکر میکردم اگه کسی بیاد تو قلبم خوشیهام رو ازم میگیره
و من دوست نداشتم اینطوری بشه. یک روز داشتم تو کوچه پس کوچه های دلم قدم میزدم
که کسی رو تو دلم دیدم. صورت خسته ای داشت و به دیوار دلم تکیه داده بود.
وحشت کرده بودم با عصبانیت رفتم طرفشو گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟
زود از قلبم برو بیرون کی بهت اجازه ی ورود داده؟
گفتم اسم من عشقه من هرجا که دلم بخواد میرم بدون اجازه ی ورود.
ولی برای وارد شدن کسی به قلبت اجازه میخوام. گفم من کسی رو تو قلبم راه نمیدم.
گفت قبل تو خیلی ها اینکارو کردن و تنها موندن و پشیمون شدن تو اگه میتونی ردم نکن.
گفتم نه من پشیمون نمیشم برو. گفت من برم دیگه بر نمیگردم فکراتو بکن.
گفتم برو وکسی هم اینجا نیار. اون رفت و من سالهای سال تنها موندم. غم رنگ دلم رو سیاه کرد و به وجود کسی دردلم نیازند شدم. هرروز چشمم به در بود که کسی بیاد ولی هیچ کس نیومد. یاد حرفای عشق میفتادم و گریه میکردم ولی خیلی دیر شده بود. یک روز در قلبم به صدا در اومد از خوشحالی در رو باز کردم. مرگ بود گفت با من بیا منم از بی کسی با او همسفر شدم.
کنار پنجره ایستاده بودم و به آسمان آبی نگاه میکردم. لحظه ای چشم به کسی افتاد
که جلوی در خانه ام نشسته بود. در خانه را باز کردم و رفتم پیشش کنارش نشستم.
از او پرسیدم اسمت چیه؟ اهل کجایی؟ چرا اینجا نشستی؟ اما جوابی نداد
به من نگاه کرد و آهی بی صدا کشید. گفتم شاید خسته است و نمی تواند حرف بزند.
او را با خودم به داخل خانه بردم. خواستم کنارش بشینم که زنگ در به صدا در آمد.
در را باز کردم کسی پشت در بود با چشمانی که از سیل اشک قرمز شده بود.
بی آنکه حرفی بزنم خود گفت دوستم سکوت اینجاست؟
خود را کنار کشیدم وارد خانه شد.
لحظه ای کنار دوستش نشست و کمی اشک ریخت. ناگهان از جا برخاست
و گفت وای غم جا ماند. به طرف در رفت در را باز کرد و کس دیگر را به داخل آورد.
صورت گرفته و عبوسی داشت. آن سه در کنار هم نشستند.
بعد از مدتی صبرم به پایان رسید گفتم شما کیستید از کجا یید؟ آنها بی آنکه حرفی بزنند به قاب عکس خالی یارم که روی طاقچه بود اشاره کردند. نگاهم که به آن افتاد سکوت عجیبی تمام وجودم را گرفت اشک در چشمانم حلقه زد و غم صورتم را پوشاند. در حال خود بودم ولی وقتی به خود آمدم آن سه دوست را نیافتم. فهمیدم عاشق شده ام و آنها نشانه هایش بودند. سکوت، اشک وغم.....

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 0:49 توسط sara |
| ||||||